مقدمه‌ ای بر آتش نهفته


اشاره:

مقالة حاضر را به یادبود دوست ادیب و عارف خویش، زنده‌‌نام دکتر محمدحسن حایری، استاد ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی، تقدیم می‌دارم. من با آن بزرگوار آشنا بودم و آخرین بار او را در مجلس بزرگداشت استاد شهریار در سفارت پاکستان در تهران دیدم و نمی‌دانستم که چند روز بعد چنین نابهنگام او را از دست خواهم داد.

من در مجلس بزرگداشتی که برای آن شادروان در خانة‌ کرمانشاه برگزار شد، با ایراد سخنرانی مشارکت داشتم و در اینجا به تقدیم این مقالة پژوهشی اکتفا و اقتصار می‌کنم و بیش از این دربارة شخص آن عزیز چیزی نمی‌گویم، الا این که بگویم من با برادر او که شاعری قادر است و با خواهر و شوهرخواهر و خواهرزادگان او هم آشنایی دارم و او را مکرّر در این محافل زیارت می‌کردم. روحش شاد.

***

اهمیت و اعتبار واقعی هر شخصیتی، مرتبط با آثار وجودی یعنی اندیشه، پیام، خلاقیت، ابتکار، یا خدمت‌های او به جامعه و خلاصه تأثیرگذاری او در جان و جهان دیگران است. با این همه، از دیرباز جوانب و زوایای زندگی فردی، خانوادگی، انساب، ایل و تبار و پیوندهای نسبی و سببی چهره‌های برجستة تاریخی هم مورد توجه و موضوع کنجکاوی علاقه‌مندان بوده است و خاستگاه خانوادگی و اوضاع و احوال نیاکان و بستگان اعم از پدر، مادر، برادر، خواهر، پسر، دختر، خویشان و وابستگان چهره‌های نامدار ایران و جهان، موضوع بررسی و پژوهش تذکره‌نویسان و شخصیت‌شناسان و پژوهشگران علم رجال و تراجم قرار می‌گرفته است.

این امر در مورد خواجه شمس‌الدین محمد حافظ شیرازی (درگذشتة ۷۹۲ هجری قمری)، محبوب‌ترین غزل‌سرای پارسی‌زبان، بلکه یکی از بهترین شاعران جهان که شاعر بزرگی در سطح جهان همچون گوته به او عشق می‌ورزد، نیز صادق است. ولی گاهگاه، بعضی از این بررسی‌ها و نتیجه‌گیری‌هایی که دربارة‌ محیط خانوادگی یا اعضای خانواده حافظ در متون قدیم و جدید به عمل آمده است، تنها برداشت‌های شخصی و استنباط‌های ذوقی پژوهشگران یا تاریخ‌نگاران است که بالضروره با حقیقت و واقعیت، تطبیق نمی‌کند.

برای نمونه، علامه علی‌اکبر دهخدا در لغت‌نامه با ارزش خود که بعدها به اهتمام گروهی از استادان ادب پارسی، تکمیل و تتمیم و ویراستاری شده است؛ در مدخل «حافظ‌ شیرازی» در مقام شناساندن خاندان حافظ و ذکر نام و مشخصات برادران حافظ، استنباط‌ها و برداشت‌هایی از ماده تاریخ وفیات مندرج در بخش پایانی دیوان حافظ کرده است که نادرست می‌نماید. شگفت‌آور آن که این برداشت‌های نادرست و نتیجه‌گیری‌های ناصحیح، در ویراستاری جدید لغت‌نامه هم باقی مانده است.۱ یعنی به‌رغم تصحیحات و حذف‌ها و اضافه‌هایی که در چاپ جدید این مرجع ادبی در سال‌های اخیر به ملاحظات مختلف انجام شده است، این‌گونه اشتباه‌ها تصحیح ناشده بر جای مانده است و به اعتبار اهمیتی که لغت‌نامه به عنوان یکی از مهم‌ترین منابع و مراجع برای همگان دارد، به وسیله تعدادی از ناشران و خوشنویسان به عنوان مقدمه بعضی از چاپ‌های تازة دیوان حافظ عیناً از لغت‌نامه نقل و تکرار شده است.۲

آری، در لغت‌نامة دهخدا در مدخل «حافظ شیرازی» در بخشی از آن مدخل، زیرعنوان «خانوادة حافظ»‌چنین آمده است:

«مادر او به گفتة عبدالنبی مؤلف میخانه از مردم کازرون بود و در محلة دروازه کازرون شیراز، خانه و مسکن داشت. پس از وفات پدر خواجه، سه پسر از او به جا ماند که کوچک‌ترین آنان محمد ]خواجه شمس‌الدین محمد حافظ[ بود. برادران مدتی با هم زیستند و سپس جدا شدند و فقر و مسکنت بر ایشان مستولی گشت. از دو برادر، یکی را حافظ خود به نام «خواجه خلیل عادل» می‌خواند و شاید «خلیل‌الدین عادل» نام داشته و حافظ ماده تاریخ ذیل را به یاد او گفته:

برادر خواجه عادل طالب‌‌مثواه پس از پنجاه و نه سال حیاتش این قطعه را نیز گویا در مرگ برادر دیگر خود که در جوانی فوت کرده بود، گفته است: دریغا خلعت حسن جوانی…»۳

یک بررسی جدی از دو قطعه ماده تاریخ مذکور که مستند برداشت بالا واقع شده است، ثابت می‌کند که این استنباط‌ها در اختصاص دادن این ماده تاریخ فوت‌ها به برادران حافظ، بر هیچ پایه و اساسی استوار نیست. ما برای اثبات نظر خود، متن کامل شعر حافظ را نقل و بررسی می‌کنیم:

برادر خواجه عادل طاب‌مثواه

پس از پنجاه و نه سال حیاتش

به سوی روضة رضوان سفر کرد

خدا راضی ز افغال و صفاتش

خلیل عادلش پیوسته برخوان

و ز اینجا فهم کن سال وفاتش۴

بنا به برداشت مندرج در لغت‌نامه، کاربرد واژة «برادر» قبل از نام خواجه عادل، به ای معنی است که این خواجه عادل برادر شخص خواجه حافظ بوده است؛ در حالی که این استنباط درست نیست، زیرا ذکر واژة «برادر» در ابتدای مصرع اول این قطعه، به هیچ وجه دلالت قطعی و جازم ندارد که شخص متوفی که خواجه حافظ، او را «برادر، خواجه عادل» خوانده است؛ برادر نسبی ـ اعم از ابوینی یا صلبی یا بطنی ـ شخص حافظ بوده باشد، بلکه به احتمال نود و نه درصد، این خواجه عادل، یکی از دوستان، معاشران و مصاحبان حافظ بوده است که حافظ به جهت دوستی و رفاقت و صمیمیت، از او به برادر تعبیر کرده است.همه می‌دانیم که از دیرباز تا امروز، چه در محاوره و چه در کتابت، اغلب مردم، مردانی را که نزدیک گروه سنی خودشان باشند، برادر، مردانی را که از خودشان بزرگتر باشند، پدر یا عمو و دایی، و مردانی را که از خودشان کوچک‌تر باشند، پسر خطاب می‌کنند. در ادبیات کلاسیک فارسی هم، چه در نظم و چه در نثر، شواهد فراوانی برای این کاربردها وجود دارد. برای نمونه، مولانا جلال‌الدین محمد بلخی در مثنوی در شعر معروفی می‌گوید:

«ای برادر! تو همین اندیشه‌ای

مابقی خود استخوان و ریشه‌ای

در قرائت این بیت مثنوی، هیچ کس نمی‌تواند مدعی شود که طرف خطاب مولانا، برادر نسبی او بوده است. چرا جای دوری برویم؟ خود خواجه حافظ، مکرر واژة برادر را در غزلیات خود به گونه‌ای به کار برده است که دلالتی بر پیوند نسبی برادری بین گوینده و مخاطب ندارد. شاهد مثال که در این ابواب، فضل‌الخطاب تواند بود، این بیت نغز حافظ است که واژة «برادر» را بی‌گمان بی‌ آن که هیچ دلالتی بر پیوند خونی و تباری داشته باشد، در مقام لجاج و احتجاج، به کار گرفته است:

ناصح به طعن گفت که رو ترک عشق کن

محتاج جنگ نیست برادر نمی‌کنم۵

پس نام متوفی در قطعة مورد استناد، «عادل» و عنوان و لقب عام‌ احترام‌آمیز اجتماعی او «خواجه» (به معنی آقا، سرکار، سرور) و رابطة بین سرایندة شعر (خواجه حافظ) با متوفی (خواجه عادل)، رابطة‌ دوستی و صمیمیت برادرانه بوده است، نه همخونی. اخوّت معنوی بوده است، نه جسمانی.

در متن مندرج در لغت‌نامه، یک اشتباه دیگر هم دیده می‌شود و آن، این که نام کامل برادر ادعایی خواجه حافظ «خواجه خلیل عادل» ضبط شده است.

در حالی که واژة خلیل، هرچند اسم خاص هم هست، کاربرد آن در ابتدای مصرع دوم قطعة‌ماده تاریخ فوت خواجه عادل، بالضّروره نام شخصی و اسم خاص و به اصطلاح علم نیست بلکه در اینجا به احتمال قریب به یقین، به معنی دوست به کار رفته است. شاهد مثال، کاربرد واژة عربی خلیل به مفهوم دوست و یار، در شعر معروف منتسب به امام علی(ع) به شرح زیر قابل ارائه و استناد است:

لکل اجتماع من خلیلین فرقة

و کل الذی دون الفراق قلیل

و ان افتقادی فاطم بعد احمد

دلیل علی ان لایدوم خلیل۶

ترجمه: هر گردآمدن دو «خلیل» (دو دوست یا دو یار) سرانجام به جدایی منجر می‌شود.

کمتر گردآمدن و با هم بودنی است که به مفارقت و دوری ختم نشود. همانا از دست دادن من حضرت فاطمه را پس از رحلت حضرت محمد، این واقعیت را ثابت می‌کند که هیچ «خلیل»‌ی (دوست و رفیقی) برای همیشه دوام نمی‌یابد.بنابراین، در این ماده تاریخ وفات هم که خواجه حافظ برای خواجه عادل سروده است، واژه «خلیل» وصف خواجه عادل به معنی دوست، یار و رفیق است، نه آن که اسم خاص متوفی باشد.

قابل عنایت است که خواجه حافظ در این قطعه، به اقتضای ضرورت و محدودّیت از جهت یافتن کلمات مناسبی که حروف آن به حساب جمل مطابق تاریخ فوت دوست از دست رفته‌اش خواجه‌ عادل باشد، واژه‌های «خلیل عادل» را به کار برده است و او را به «خلیل عادل» (یعنی دوست و رفیقم عادل) توصیف کرده است؛ نه آن که نام متوفی، دو اسم خاص پی‌در‌پی «خلیل عادل» (یعنی به عرف امروز آقای خلیل عادل) بوده باشد.

یک قرینه دیگر بر این که واژه خلیل در اینجا، اسم خاص نیست، آن است که در یافتن ماده تاریخ، دست شاعر باز است که حتی چند حرف از حروف الفبا یا یک کلمه بی‌‌ربط یا چند کلمه نامفهوم را به کار برد، چون مقصود و غرض اصلی شاعر از سرایش ماده تاریخ، پیدا کردن حروف یا کلماتی است که در عدد به حساب ابجدی، معادل سال وقوع واقعه باشد؛ چنان که شاعری، مدت عمر پیامبر، مدت زمان رسالت آن حضرت، مدت دعوت در مکه و دوران اقامت در مدینه را به ترتیب کلمات نامفهوم «سج، کج، یج، ی» یافته است و یکی از متأخرین نیز این حروف نامفهوم را نپسندیده و کلمات دیگری با مفاهیم مناسب را جایگزین آنها کرده و گفته است:

بی‌دانشی رقم‌زده با طبع ذی عوج

در مدت نبوّت خیرالانام، کج

تاریخ مکه، مدت هجرت، زمان عمر

این هر سه رایج و ی خوانده است و سج

چون این سخن شنید محقق ز روی صدق

تاریخ هر چهار سرودی به این نهج

عمر نبی، نجی و نبوت، بود طبیب

تاریخ مکه‌اش، بحج و یثربش، بهج۷

پس، یافتن ارزش عددی دو واژه «خلیل عادل» برای تاریخ فوت یکی از دوستان به نام «خواجه عادل» از سوی خواجه حافظ که هم نام خاص متوفی (عادل) و هم اشاره به مقام از خلّت و دوستی و برادری متوفی با سراینده باشد، کاری ساده از ناحیه حافظ نبوده است.

حالا یک دلیل و شاهد بهتر بر این که در این قطعه ماده تاریخ، واژه خلیل، اسم خاص نیست و به معنی دوست و رفیق به کار رفته است، این است که کلمه خلیل در مصرع اول از بیت پایانی این قطعة حافظ، برای رعایت وزن عروضی باید مکسور قرائت شود؛ در حالی که اگر این دو کلمه (خلیل عادل) هر دو اسم خاص می‌بودند، اسم اول (خلیل) می‌‌بایست مانند هر نام مرکب دیگر (هم چون محمدعلی، محمدحسن، محمدحسین یا ابوحامد محمد (غزالی)، یا خواجه شمس‌الدین محمد (حافظ) یا جلال‌الدین محمد (مولوی) و امثال آنها) بدون کسره تلفظ شود. پس مسلم می‌شود که نام متوفی، «عادل» بوده است، نه «خلیل عادل» که در لغت‌نامه ذکر شده.

همچنین این نکته که در لغت‌نامه علامه دهخدا ذکر شده که نام کامل «خلیل عادل» برادر ادعایی حافظ، شاید «خلیل‌الدین عادل» بوده، نیز اشتباه است. یعنی این که کلمه خلیل به عنوان اسم خاص، بخش آغازین نام مرکب «خلیل‌الدین عادل» باشد، نادرست می‌نماید؛ زیرا نه تنها تعبیر خلیل‌الدین و اسماء مشابه آن مانند حبیب الدین در منابع مکتوب و فهرست اعلام و تراجم نامتعارف و بی‌سابقه است، بلکه از جهت مفهوم هم نامناسب به نظر می‌‌رسد. واژه خلیل (مانند حبیب) به معنی دوست و رفیق است. لقب ابراهیم پیامبر هم خلیل‌الله (دوست خداوند) یا خلیل الرحمن بوده است و برهمین سیاق، مضامین مشابه و نزدیک به آن ـ مانند حبیب‌الله و ولی الله ـ به عنوان اسم، لقب و صفت سابقه کاربرد دارد، امّا تعبیر «خلیل‌الدین» (به معنی دوست و رفیق دین و دیانت) نامقبول می‌نماید.

یک قرینه تاریخی دیگر بر این که واژه خلیل، هم‌چنان که واژه برادر، پیش از واژه «خواجه عادل» به مفهوم دوست عزیز و رفیق صمیم، همتا و هم نسل به کار رفته است، آن است که تاریخ فوت خواجه عادل به حساب جمل و حروف ابجدی، معادل ۷۷۵ بوده است و به تصریح حافظ در همان قطعه،‌وی به هنگام وفات ۵۹ ساله بوده است. پس تاریخ تولد او ۷۱۶ می‌شود که با تاریخ تولد خود حافظ (بنا به اصح حدسیات در ۷۱۵ق) فقط یک سال فاصله دارد. بر این پایه، خواجه حافظ به خوبی می‌تواند دوستِ هم سنّ و سال خود را که احیاناً هم دوره و هم طراز او نیز بوده است، برادر و خلیل بنامد.

از خواجه عادل که بگذریم، در لغت‌نامه دهخدا با شخص دیگری مواجه می‌شویم که او نیز به عنوان دومین برادر حافظ معرفی شده است. علامه دهخدا در ادامه بحث از خانواده حافظ برای یاد کرد مشخصات برادر دوم حافظ به شعری دیگری استناد و استشهاد می‌کند که آن نیز در سوگ کسی دیگر از سوی حافظ سرده شده است و چون در یک بیت عربی،‌کلمه اَخ (برادر) به کار رفته است، دهخدا آن را دلیل بر وجود برادر دوم حافظ شمرده است:

دریـغا خلــعت حــسن جوانی

گــرش بــودی طــراز جاودانی

و کــل اخ یــفارقه اخــوه

لحـمر ابیــک لا الفــرقدان۸

ترجمه: هر برادری ـ قسم به جان پدرت ـ از بردارش، جدا می‌شود مگر ستاره دوگانه فرقدان.

به نظر صاحب این قلم، ذکر این حقیقت کلی که هر برادری از برادرش سرانجام جدا می‌شود و به جز فرقدان در آسمان، هیچ دو برادری با هم در روی زمین در کنار یکدیگر پایدار نمی‌مانندو یکی پیش‌ از دیگری می‌میرد؛ به هیچ وجه این ادعا را به اثبات نمی‌رساند که این سوگیاد را حافظ برای برادر خونی خود ساخته باشد.

یعنی که اوّل از همه، ثابت نشده است که حافظ برادری داشته باشد؛ چنان که حتی در جایی دیگر از لغت‌نامه آمده است که پدر حافظ موسوم به بهاء‌الدین را در وقت مرگ «وارثی نبود جز زوجه و فرزندی خردسال که به بینوایی و تنگدستی معاش می‌کردند»۹

در ثانی، این بیت که «و کل اخ یفارقه اخوه» (یا در بعضی نسخه‌‌ها مفارقه اخوه)، شاهد و دلیل آن نیست که حافظ برادری خونی داشته باشد که این مرثیه را در رثای او گفته باشد، بلکه به احتمال بسیار قوی، این بیت اشاره به برادران خونی جوان متوفّی است که ممکن است آشنایی وهمسایگی یا خویشاوندی دور یا نزدیک با حافظ داشته باشند.

حتی دور نیست که استفاده از واژة عربی اخ (برادر) در این قطعه هم مانند قطعه ماده تاریخ وفات خواجه عادل، جنبه برادری خونی و تباری نداشته باشد؛ چنان که هم در متون دینی و هم در ادبیات کلاسیک فارسی، کاربرد کلمه اخ (برادر)، اخوان (برادران) و اخوّت (برادری) ، ناظر به همتایان و همراهان دینی و طریقتی و اجتماعی است؛ چنان‌که برابر آیه قرآنی «انما المؤمنون اخوه» (مؤمنان‌، برادران یکدیگرند)، از قدیم، مسلمانان یکدیگر را «برادر دینی» خوانده‌اند و در ادبیات فارسی هم خاقانی شروانی در قصیده معروف ایوان مدائن، از دوستان، آشنایان و همشهریان خود به اخوان (برادران) تعبیر کرده و گفته است:‌

اخوان که زرَه آیند، آرند ره آوردی

این چامه ره‌آوردی است از بهر دل اخوان۱۰

اصطلاح «اخوانیات» نیز در ادبیات فارسی، بیانگر همین کاربُرد است که هیچ دلالتی بر پیوند خونی و تباری بین طرفین یک اخوانیه ندارد.

پی‌نوشت‌‌ها:‌

۱ـ لغت‌نامه دهخدا، تهران، انتشارات دانشگاه تهران، ۱۳۷۷

۲ـ برای مثال، دیوان حافظ، تهران، انتشارات پیام عدالت، به خط مصطفی اشرفی، ۱۳۹۲ و دیوان حافظ، تهران، انتشارات پارمیس، ۱۳۸۹

۳ـ لغت‌نامه، چاپ دوم (۱۳۷۷)، ص ۸۵۳۲

۴ـ دیوان حافظ، با مقدمه سیدحسن امین، تهران، دایره‌المعارف ایران‌شناسی، ۱۳۸۱، ص ۴۱۴

۵ـ همانجا، ص ۲۷۵ گفتی ست که در بعضی نسخه‌‌ها به جای «ناصح به طعن گفت» آمده است «شیخم به طیره گفت» ضبظ شده است (دیوان حافظ ، چاپ عباس عطاری کرمانی، تهران، نشر آسیم، چاپ چهارم، ۱۳۸۴،ص۵۱۴)

۶ـ دیوان منسوب به امام علی، نسخة خطی، کتابخانه امین‌الشریعه

۷ـ امین، سیدعلینقی،‌خداشناسی و اعتقادات اسلامی، تهران، انتشارات وحید، ۱۳۶۶، ص ۴۸

۸ـ لغت‌نامه دهخدا، ۱۳۷۷، ص ۸۵۳۲

۹ـ همانجا بازچاپ در دیوان حافظ، تهران انتشارات پارمیس، ۱۳۸۹، صص ۶ ـ ۵

۱۰ـ دیوان خاقانی شروانی، چاپ دکتر سید‌ضیاء الدین سجادی