دیشب برای نماز و افطار به مسجد پدرم در خیابان بهار تهرانپارس رفتم. آنجا هرندی استاندار سابق را در صف نمازگزاران دیدم که در ۱۳۵۱ و ۱۳۵۲ که من قاضی دادگستری اراک بودم، او فرماندار آن شهر بود. خاطرات گذشته در ذهنم زنده شد.
چه خطر خطیری کرده بودم. احمد جلیل افشار زندانی سیاسی از گروه سیاهکل که بعد ماموران ساواک در اوین ، او را به ضرب گلوله در روز روشن کشتند، در ۱۳۵۱ از اوین به زندان عمومی شهربانی اراک تبعید شده بود تا دور از دیگر زندانیان سیاسی مقاومتش را بشکنند.
احمد جلیل افشار در زندان اعتصاب غذا کرد و من در مقام دادیار ناظر زندان برای رسیدگی به دلایل اعتصاب غذای او به زندان رفتم. او با تشریح وضع بد زندان و به استناد حد اقل های حقوق بشری از من خواست که شکواییه اش را به دبیر کل سازمان ملل متحد برسانم. گفت داخل زندان هم شپش هست که وضع بهداشت را نشان می دهد هم هرویین.
رییس زندان که از پشت در کشیک می کشید و متوجه شد که من شکایت این زندانی را صورتجلسه می کنم، داخل اتاق شد و به ضرب و شتم زندانی سیاسی پرداخت. من شرح ما وقع را صورتجلسه کردم و هرچه سرتیپ برادر رییس شهربانی اراک خواهش کرد که صورتجلسه را عوض کنم ، قبول نکردم و گفتم ضرب و شتم زندانی در حضور قاضی حین انجام وظیفه، جرم مشهود است.
سرتیپ برادر از اراک به سپهبد صمدیان پور رییس کل شهربانی کشور در تهران تلفن کرد و او به صادق احمدی وزیر دادگستری از حرکت من شکایت برد. سرتیپ برادر به حمایت از همکارش البته به رییس ساواک و فرمانداری و دادگستری اراک هم گزارش کرد که یک قاضی جوان به نام حسن امین با حمایت از یک زندانی محکوم به اقدام علیه امنیت کشور برای افسر رییس زندان مشغول پرونده سازی است . سرتیپ برادر رییس شهربانی اراک درگزارش رسمی مرا سمپات و طرفدار زندانیان مقدم علیه امنیت کشور و مانع و مخل انجام وظیفه قانونی افسران و ماموران زندان شهربانی معرفی کرد. ساواک هم نمیدانم چه گزارش هایی در ضدیت من با رژیم داده بود که یا به نمایندگی آنها یا برای خنثی کردن اتهامات آنها هشامی دادستان اراک از احوال چند نفر از خویشان مصدقی و سیاسی من از جمله سیروس غنی، سید یحیی نظام زاده، محمدعلی مولوی عربشاهی جویا شد. از تهران سه بازرس فرستادند که یکی از انها به نام یوسف بهنیا تا سالها پس از انقلاب زنده بود و شرح این ماجرا را طی مقاله ای نوشت و من آن را در مجله حافظ چاپ کردم. از پس برخورد با چنین مخاطراتی بود که من شش روز بعد از این که مدرک کارشناسی ارشدم را از دانشگاه تهران گرفتم، از خدمت قضایی استعفا کردم و برای گرفتن دکتری به لندن رفتم، در حالی که ساواک کتاب تند سیاسی مرا با عنوان روضه خوانی در خانه های نوساز جمع کرده بود.
هرچه بود این آقای هرندی که دیشب او را در مسجد پدرم دیدم، آن زمان که من در کسوت جوان ترین قاضی کشور با رتبه چهار قضایی دادیار دادسرای اراک بودم، فرماندار اراک بود. از آن واقعه که در اردیبهشت ۱۳۵۲ رخ داد ،درست چهل و شش سال گذشته است . من جزییات این تجربه را ( با تاکید بر قتل نه نفر زندانی سیاسی در اوین به دست ماموران ساواک در فروردین ۱۳۵۴) در کتاب تاریخ حقوق ایران نوشته ام.
ما بارگه دادیم این رفت ستم برما
بر کاخ ستمکاران تا خود چه رود خذلان

پرفسور سید حسن امین