به قلم: پروفسور سيدحسن امين

استاد پيشين كرسي حقوق دانشگاه گلاسگو كاليدونيا

۱- ابعاد جغرافيايي

مجمع‌الجزاير بحرين، مركب از سي و پنج جزيره‌ي بزرگ و كوچك واقع در كرانه‌ي جنوبي خليج‌فارس به وسعت ۶۲۲ كيلومتر مربع است. بزرگ‌ترين اين جزاير، همان جزيره‌ي بحرين (= شامل بندر منامه) است كه پس از جزيره‌ي قشم، بزرگ‌ترين جزيره‌ي خليج‌فارس است. دومين جزيره‌ي بزرگ اين مجمع‌الجزاير، محرّق يا محرّك است.

جمعيت بحرين، نزديك به هشتصد هزار نفر است و اكثريت مردم آن ايراني‌تبارند. از جهت مذهبي، اكثريت مطلق يعني شصت درصد ساكنان بحرين، شيعه، بيست درصد سنّي و بقيه مسيحي يا هندويي‌اند. از قديم‌الايام، شيعيان بحرين را بحارنه (= بحارنه جمع بحراني، مانند بياهقه = جمع بيهقي، قزاونه = جمع قزويني و تبارزه = جمع تبريزي) مي‌خوانده‌اند و در مقابل اهل سنّت ساكن آن منطقه را بحريني (نه بحراني) مي‌گفته‌اند.

۲- سابقه‌ي تاريخي

بحرين بر پايه‌ي اسناد و مدارك تاريخي از ديرباز، چه از جهت جغرافيايي، چه سياسي و چه فرهنگي بخشي جدايي‌ناپذير از سرزمين‌هاي ايراني به‌شمار مي‌رفته است. قديمي‌ترين حماسه‌ي منظوم جهان كه با نام گيلگمش در تمدن سومري در حوالي ۳۲۰۰‌ق.م. در منطقه‌ي هلال خصيب Fertile Crescent (= از خليج‌فارس تا سرچشمه‌هاي دجله و فرات در شمال عراق و تركيه) سروده شده است، موطن قهرمان نيمه‌بشري و نيمه‌خدايي آن حماسه را بحرين = ديلمون – به زبان آسوري تيلمون – مي‌شناساند. ديلمون كه «بهشت سومري»‌ست، واژه‌يي ايراني‌ست؛ هم‌چنان كه نام قهرمان آن حماسه، گيلگمش (= گيل + گاوميش) نيز ايراني‌ست.

بحرين در عصر هخامنشيان كه در حدود ۷۰۰ ق.م. حكومت خود را در مناطق جنوب غربي ايران آغاز كردند، با نام «ني‌دوك‌كي» به آكدي و ديلمون يا تيلمون به آسوري، جزيي از شاهنشاهي بزرگ هخامنشي بوده است. در ۵۳۹ ق.م. فتح بابل به‌دست كورش كبير، فراريان بابلي به ديلمون آمدند و در آن جا تشكيل دولتي به نامه گرهه Gerrha دادند.

 پس از حمله‌ي  اسكندر در ۳۳۱ ق.م. يعني در طول حكومت سلوكيان و اشكانيان، قبائل مهاجر عرب به اين جزاير راه يافتند و در سيستم ملوك‌الطوايفي و غيرمتمركز اشكاني، آزادانه به زندگي بدوي خود ادامه دادند، تا آن‌كه اردشير بابكان موسس سلسله‌ي ساساني در ۲۶۶م حاكم محلي بحرين را كه سنطرق نام داشت، شكست داد و بحرين را تحت تصرّف گرفت و شهرهاي جديد در آن‌جا بنا نهاد كه يكي از آن‌ها «خِط» [خِتّ] يا «فنياد اردشير» [= بنياد اردشير] نام گرفت؛ چنان‌كه ابن‌بلخي ضمن گزارش كارنامه‌ي اردشير نوشته است:

«و از آثار او، آن است كه به پارس يك كوره، ساخته است، آن را اردشير خوره گويند و فيروزآباد از جمله‌ي آن است و چند پاره‌شهر و نواحي؛ و در اعمال عراق و بابل چند جايگاه ساخته است و همه را به نام خويش بازخوانده است و…. شهري به بحرين كه آن را «خِط» [خِتّ] خواننده و نيزه‌ي خطّي [خِتّي] از آن‌جا خيزد و اين جمله او بنا كرده است.»۱

بعدها هرمزد دوم (فرزند نرسه) كه در ۳۰۲م به سلطنت رسيده بود،‌ در ۳۰۹م در جنگ با اعراب كه به مرزهاي ايران تجاوز كرده بودند، كشته شد. جانشين او، شاپور ذوالاكتاف (سلطنت ۳۰۹-۳۳۷م)، به‌همين دليل، اعراب را سخت مجازات كرد و حاكميت ايران را در بحرين تجديد نمود؛ چنان‌كه ابن‌بلخي گويد:

« او را از بهر آن شاپور ذوالاكتاف گفتندي كه چون طفل بود، از همه‌ي اطراف، مفسدان دست‌برآورده بودند و برخصوص عرب دست‌درازي بيش‌تر مي‌كردند و چون به حدّ بلوغ رسيد،… بزرگان لشكر را جمع كرد… و وزيران را گفت… آغاز به جهاد عرب خواهم كردن… سه هزار مرد مبارز، جريده با خود برنشاند… و تا عرب خبر يافتند، سواران سلاح پوشيده و شمشير كشيده، ديدند و هيچ‌كس از آن عرب خلاص نيافتند، الا اين‌كه همه يا كشته يا گرفتار شدند… پس مرد را مي آوردي و هر دو كتف او به هم مي‌كشيدي و سولاخ مي‌كردي و حلقه‌يي در هر سوراخ كتف او مي‌كشيدي… و او را از بهر اين ذوالاكتاف گفتندي.»۲

در زمان خسرو انوشيروان، ايران در تقسيمات كشوري و سازمان نظامي خود تغييرات و اصلاحاتي به‌عمل آورد و بخش‌هاي جنوبي كشور را باعنوان نيم‌روز نامبردار كرد. اسپهبد (= فرمانرواي كل) نيمروز (= فرماندار) ؟ معين كرد. از آن پس، بحرين بخشي از ايالت فارس و خوزستان شمرده مي‌شد. آخرين مرزبان ساساني در بحرين با نام آزادفر پسر گشنسب به شدّت عمل معروف است. وي، دست و پاي اعرابي را كه كاروان خراجي كه از يمن به دربار خسرو پرويز مي‌رفت، غارت كرده بودند، بريد و به همين دليل، عرب‌ها او را «مكعبر» لقب دادند. روند تعيين حاكم براي بحرين از سوي دولت ايران، تا سقوط ساسانيان ادامه داشت، چنان‌كه به روايت بلاذري، مرزبان هَجَر (= بحرين) در سال هشتم هجري، سيبُخت نام داشته است و شخص پيامبر با اعزام سفيري به‌نام علاء بن عبداللّه حضرمي نامه‌يي به او فرستاد و او را به اسلام دعوت كرد و او به اسلام گرويد. با اين همه به‌هنگام حمله‌ي اعراب و سرانجام يكي از شهرهاي بحرين به‌نام «زاره» كه مرزباني ايراني به‌نام پيروز داشت، همراه شهرهاي ديگر چون قطيف، سابون و دارين در برابر حمله‌ي اعراب مسلمان ايستادگي كردند و تنها پس از شكست نظامي، تسليم شدند.۳

در باب فتح بحرين، ابن‌بلخي ذيل عنوان «شرح گشادن مسلمانان پارس را» مي‌نويسد:

«آغاز گشايش پارس به اول اسلام،‌چنان بود كه عمر بن الخطاب، عاملي را به بحرين گماشته بود، نام او علاء حضرمي، و اين علاء حضرمي، هرثمه بن جعفر البارقي را بفرستاد تا از ديار پارس جزيره‌يي بگرفت، نام آن جزيره «لارو» [= لار]؛ چون خبر اين فتح به عمر بن الخطاب رسيد، خرّم گشت و گفت: اين آغاز فتح پارس است؛ نامه‌يي نبشت… تا با ديگر اصحاب جزاير جنگ مي‌كردند و بعد از آن ديگر باره،‌ عمل بحرين و عمان به عثمان‌بن ابي‌العاص ثقفي داد… جزاير با ولايت پارس رود… و چون اين جزاير، گشاده بودند، روي به زمين پارس نهادند… و در آن عصر والي پارس از قبل يزدجرد، شهرك مرزبان بود… لشكري عظيم جمع آورد… يكي از مقدّمان عرب… نيزه بر سينه‌ي شهرك زد و بكشت…»۴

بدين‌گونه مسلّم است كه به هنگام حمله‌ي اعراب به ايران، بحرين بخشي از سرزمين پارس بود و پس از اسلام هم به مركز سياسي و نظامي اقليت‌هاي مذهبي بويژه نخست اهل رده و سپس صاحب الزنج و سرانجام شيعيان دوازده امامي و اسماعيلي تبديل شد. مرزبان مستقر – از شهرك‌هاي بحرين – در اوج جنگ‌هاي اهل رده، دادفروز گشنسان بود كه با ديگر زرتشتي‌هاي مسلمان ناشده يا از اسلام برگشته خود را در مركز زاره تجهيز كرد و بالاخره شكست خورد و تسليم شد و در شمار سرداران سپاه عرب به ايشان پيوست. به‌حدي كه قرمطيان بحرين – در نوعي هم‌سويي نظامي با اسماعيليه‌ي مصر – در برابر رژيم رسمي خلافت عباسي بغدادسخت ايستادگي كردند و حتا در ۳۱۷‌ ق – به رهبري ابوطاهر پسر ابوسعيد جنابي (= گناوه‌يي) – به مكه لشكر كشيدند و نه تنها حاجيان و زائران را در حرم كعبه كشتند، بلكه حجرالاسود را از مكه با خود به بحرين آوردند. ناصر خسرو قبادياني (وفات ۴۸۱ ‌ق) نيز كه از شيعيان اسماعيلي بود و مسير حركت خود را هميشه چنان انتخاب مي‌كرد كه از ديدار و كمك هم‌مسلكان خويش بهره برد، از جزيره‌ي بحرين ياد كرد است:

«چون از لحساء به جانب مشرق روند، هفت فرسنگي درياست. اگر در دريا بروند، بحرين باشد و آن جزيره‌يي‌ست پانزده فرسنگ طول آن و شهري بزرگ است و نخلستان بسيار دارد و مرواريد از آن دريا برآورند.»۵

در نيمه‌ي دوم قرن پنجم، حكومتگران شيعي عيوني، دست قرمطيان را از بحرين كوتاه كردند و در ۴۶۹‌ ق / ۱۰۷۶‌م با كمك ملكشاه سلجوقي حكومتي شيعي در آن‌جا بنياد نهادند كه يكصد و هفتاد سال ادامه يافت. سلسله‌ي حاكمان عيوني در ۶۳۶‌ ق / ۱۲۳۹‌م به‌دست اتابك ابوبكر سعد زنگي – ممدوح سعدي – با اخراج نماينده‌ي خليفه‌ي عباسي از بحرين، برافتاد و يك‌بار ديگر، بحرين به‌عنوان بخشي از سرزمين فارس، مستقيماً از سوي شيراز اداره مي‌شد، چنان‌كه شمس قيس رازي كه كتاب المعجم را در زمان سلطنت ابوبكر بن سعد زنگي تأليف كرده است، در ديباچه‌ي آن كتاب در ذكر قلمرو فرمانروايي آن پادشاه نوشته است: «و بسطت ولايتش هر روز عريض‌تر و اينك غيضٌ من فيض و رشحٌ من سفح، مملكت كيش و مضافات آن از زمينه عرب و به وادي حجاز چون بلاد بحرين و ظاهره و باطنه‌ي عمان و قلهات و تمامي بندرگاه‌هاي خليج‌پارس و قلاع و قصباتي كه بر آن سمت است و ساير جزاير دريابار با حصانت معاقل و مناعت منازل آن از كنار آب بصره تا سواحل هند.»۶

در ۷۲۵‌ق امير تالش چوپاني – از سوي سلطان ابوسعيد – ايلخان مغول – والي فارس و كرمان شد و امير تالش شرف‌الدين‌شاه اينجو را به تصدي امور مامور كرد. اما اين نايب اندك‌اندك، مستقل شد و سرانجام سلطان ابوسعيد در ۷۳۴ ‌ق محمودشاه اينجو را از حكمراني فارس و در نتيجه بحر كه از توابع فارس بود، عزل كرد و آن را به امير مسافر ايناق واگذار كرد. اما در سراسر عصر دولت آل‌مظفر، بحرين در اختيار ملوك هرمز بود كه به‌نام شاه شيخ‌ابواسحاق و ديگر ملوك مظفري خطبه مي‌خواندند و به ايشان خراج مي‌دادند.۷ حمدالله مستوفي در قرن هشتم نوشته است: «جزيره‌ي بحرين از اقليم دوم… داخل فارس و از ملك ايران است».۸

هنگامي‌كه پرتغالي‌‌ها به خليج‌فارس وارد شدند، در بحرين قلعه‌يي ايجاد كردند، ولي روساي قبيله‌ي بني‌جبر كه از طرف ملوك هرمز بر بحرين حكومت مي‌كردند، ‌سر از ربقه‌ي اطاعت ايشان بيرون كشيدند. پس از چندي، ملوك هرمز در ۹۱۳ ق / ۱۵۰۷ م به بحرين لشكركشي كردند و قبيله‌ي بني‌جبر حاكميت ملوك هرمز را پذيرفتند. از ۹۲۸ تا ۱۰۱۰‌ق حكومت بحرين در اختيار خاندان فالي از شيعيان فارس بود. در اين اوان، از سويي پرتغالي‌ها و از سوي ديگر عثماني‌ها هم به اعمال نفوذ و استعمار نواحي خليج‌فارس و از جمله بحرين شروع كردند.

در اوايل قرن يازدهم هجري، اللّه‌وردي‌خان سردار نامدار شاه‌عباس صفوي در مقام بيگلربيگي فارس از طريق عسلويه به بحرين لشكر كشيد و در نتيجه بحرين از ۱۰۱۰‌ق / ۱۶۰۱‌م دوباره مستقيماً زير نظر والي فارس اداره مي‌شد. در ۱۰۴۰‌ق / ۱۶۳۰ م امام قلي‌خان – فرزند اللّه وردي‌خان – كشته شد و سوند وك سلطان زنگنه و پس از او به تناوب ده‌ها حاكم ايراني ديگر به حكومت بحرين منصوب شدند. در ۱۱۲۷‌ق / ۱۷۱۵م سلطان عمان به بحرين حمله كرد و لطفعلي‌خان والي فارس در ۱۱۳۰ ق به زحمت توانست از عماني‌ها خلع يد كند. اما در پي سقوط اصفهان، بحرين از ۱۱۳۶‌ق به بعد به مدت چندين سال تا برآمدن نادرشاه – هم‌چون ديگر بخش‌هاي ايران همانند خراسان كه در تصرّف ملك محمود سيستاني بود – در اختيار عرب‌هاي محلي بود.

نادرشاه افشار پس از تاج‌گذاري در ۱۱۴۸‌ق، محمدتقي‌خان بيگلربيگي فارس را مامور تصرف بحرين كرد. محمدتقي‌خان پس از تصرّف مجدد بحرين، كليد قلعه‌ي بحرين را براي نادرشاه فرستاد و نادر شخص او را به امارت آن جزاير منصوب كرد. از كشته‌شدن نادر تا چند سال دوباره بحرين، حالت عادي نداشت. كريم‌خان زند، در ۱۱۹۰‌ق شيخ نصر فرزند شيخ ناصر را به حكومت بحرين تعيين كرد و او براي اخذ ماليات به بحرين رفت. امپراتوري استعماري بريتانيا كه در عصر شاه‌عباس صفوي براي بيرون راندن پرتغالي‌ها از خليج‌فارس به ايران كمك كرده بود، از ۱۲۳۶‌ق / ۱۸۲۰م زير پوشش بهانه‌هايي قانوني چون مبارزه با دزدان دريايي و تحريم برده‌فروشي، پايه‌هاي حضور مستقل خود را در آب‌هاي خليج‌فارس محكم كرد و از ۱۲۶۴‌ق / ۱۸۴۷م از شيخ محمد بن خليفه اجازه گرفت كه تمام كشتي‌ها و مردم بحرين را تفتيش كند. هنگامي‌كه شيخ محمد مزبور، براي نجات از شرّ انگليسي‌ها با والي فارس و پادشاه ايران به مكاتبه پرداخت و ضمن تمكين از حاكميت ايران از دولت ايران تقاضاي كمك كرد، انگليسي‌ها با استفاده از قدرت نظامي خود بحرين را تصرف كردند و با بركناري شيخ محمد و برادرش شيخ علي، شيخ عيسي بن علي را به روي كار آوردند. شخص اخير با نماينده‌ي دولت استعماري انگلستان، دو معاهده امضا كرد كه بدون اجازه‌ي انگلستان با دولت ديگري – يعني ايران و عثماني – رابطه پيدا نكند وجز دولت انگلستان هيچ كشور ديگري در بحرين نماينده‌ي سياسي نداشته باشد. بدين‌گونه رسماً بحرين، تحت‌الحمايه‌ي انگلستان شد.

انگليس از ۱۳۰۲‌ش / ۱۹۲۳‌م در بحرين نمايندگي دائمي (= فرمانده‌ سرزميني) تاسيس كرد و در اين مقام در ۱۳۰۶ش / ۱۹۲۷ با عربستان قراردادي بست كه مورد شكايت ايران قرار گرفت. در ۱۳۱۰ كه انگليس با الزام شيخ بحرين به امضاي قراردادي جديد، تسلط خود را بر بحرين محكم‌تر كرد، دولت ايران در ۱۵ تير ۱۳۱۰ در قالب نامه‌يي سرگشاده به امضاي عبدالحسين تيمورتاش (وزير دربار بدفرجام رضاشاه پهلوي) به سر رابرت كلايو (وزير امور خارجه‌ي وقت انگليس) نوشت: «اصل احترام به حقوق و منافع مشروع تمام دول در حقوق بين‌الملل عمومي… اقتضا دارد كه دولت بريتانيا به ايران حق بدهد كه سرزمين‌هايي را كه مالكيت ايراني آن‌ها شناخته شده است،‌رسماً مطالبه كند.»۹

به‌رغم اين اعتراض‌ها از سوي دولت ايران كه به طور مستمر تا ۱۳۱۳ تكرار مي‌شد، انگليس در ۱۳۱۴‌ش/۱۹۳۵م پايگاهي براي نيروي دريايي خود در بحرين ايجاد كرد و با شروع جنگ جهاني دوم و سپس اشغال ايران، فرصت مذاكرات ديپلماتيك از ايران سلب شد. در طول جنگ جهاني دوم بحرين عملاً يكي از مستعمرات انگليس بود و به‌همين دليل هواپيماهاي آلماني و ايتاليايي، تاسيسات بحرين را بمباران كردند. سرانجام بعد از اين‌كه انگليس در ۱۳۴۵ ش / ۱۹۶۶ م پايگاه نظامي خود را از عدن به بحرين منتقل نمود، موجب تمركز بيش‌تر قدرت انگليس در بحرين شد. در عين حال، هنگامي‌كه انگليس اعلام كرد كه تا پايان سال ۱۹۷۱ نيروهايش را از مشرق سوئز بيرون خواهد برد و لذا پيشنهاد تأسيس دولت «امارت عربي» را با نه شيخ‌نشين از جمله بحرين داد، ايران آن را توطئه‌ي جديد استعمار خواند و با آن مخالفت كرد.

۳- اقدامات ايران براي الحاق بحرين به ايران

قبل از تصميم ناگهاني و بي‌سابقه‌ي محمدرضاشاه در اواخر سال ۱۳۴۸ به انصراف از حق حاكميت ايران بر بحرين و «تاخت‌زدن» حاكميت ايران بر مجمع‌الجزاير بحرين با اعاده‌ي حاكميت ايران بر جزاير ابوموسي و تنب بزرگ و كوچك، بحرين جزء لاينفك (= بخشي جدايي‌ناپذير) ايران قلمداد مي‌شد. دولت ايران در آبان ۱۳۳۶ طيّ لايحه‌يي بحرين را رسماً استان چهاردهم كشورمان اعلام كرد. عليقلي اردلان وزير امور خارجه‌ي وقت در پاسخ به اعتراضات انگليس و دولت‌هاي عرب به اين لايحه، اظهار كرد كه «بحرين جزيي از پيكر ماست» در همين اوان، محمود فرخ (معتصم‌السلطنه) هم استاندار بحرين تعيين شد و ساختماني هم در خيابان شاه (جمهوري كنوني) مركز استانداري بحرين نام گرفت.

در ۱۳۴۰ شيخ بحرين به‌نام سلمان از دنيا رفت و پسر او شيخ عيسي در بحرين زيرنظر انگليسي‌ها به حكومت رسيد. ايران نيز به جنب‌وجوش افتاد و به تحرّكاتي دست زد. از جمله «سازمان اطلاعات و امنيت كشور» (ساواك) در زمان رياست سپهبد تيمور بختيار با كمك فكري فعّالان حزب پان‌ايرانيست در آن تاريخ، طرحي ريخت كه برابر آن با تبليغات وسيع در داخل و خارج بحرين، بحريني‌ها را به ضرورت الحاق رسمي بحرين به ايران مشتاق كنند و تحركات و تظاهراتي در بحرين و ايران براي انجام اين الحاق، انجام دهند و با تمهيد مقدمات «اطلاعاتي – امنيتي» لازم – از جمله اعزام ماموران ساواك به شكل مسافر، توريست و بازرگان به بحرين از يك‌سو و تقويت نيروي دريايي از سوي ديگر-  در يك روز معيّن شخص شاه و تيمور بختيار به همراه تعدادي ديگر از رجال سياسي و فرماندهان نظامي در يك فروند هواپيما به منامه حركت كنند و در ميان استقبال پرشوري كه آن‌جا توسط بحريني‌ها و ايرانيان زائر و مجاور بحرين از هيأت ايراني به‌عمل خواهد آمد، عملاً بحرين را به تصرف نيروهاي ايراني درآوردند.۱۰

 هفته‌نامه تهران مصور به مديريت مهندس عبداللّه والا نيز درهمان سال ۱۳۴۰ نوشت كه اگر سپهبد تيمور بختيار به نخست‌وزيري برسد، «آزادي بحرين يكي از برنامه‌هاي ايشان خواهد بود.»۱۱

اين نقشه‌ي «آزادسازي» بحرين را اوّل‌بار سپهبد حاجيعلي رزم‌آرا كه در بهار ۱۳۲۹ به نخست‌وزيري رسيد و چون قصد كودتا عليه شاه و جمهوري‌كردن ايران را داشت، در توطئه‌يي كشته شد، در سر مي‌پرورانيد. رزم‌آرا قصد داشت با آرام‌سازي و تنش‌زدايي، هر سه دولت انگليس، امريكا و شوروي را با خود هماهنگ سازد و با موضعي معتدل، حقوق ايران را در مساله‌اي ملي‌كردن نفت و نيز تثبيت حاكميت ايران بر بحرين به نتيجه برساند.

امير اسداللّه علم هم كه در كابينه‌ي رزم‌آرا، وزير كار بود، همين برنامه را در زمان نخست‌وزيري‌اش – يعني پس از بركناري منوچهر اقبال در تير ۱۳۴۱ و پيش از به روي كارآمدن حسنعلي منصور در اسفند ۱۳۴۲ – در نظر داشته است و حتا به سفير انگليس هم گفته است: «بگذاريد اين جزاير را با اعزام ايراني‌ها به آن‌جا، ايراني بكنيم و شما هم چشم روي هم بگذاريد.»۱۲

باري، گزينه‌ي توسّل به تحرّكات نظامي براي الحاق بحرين به ايران از سوي سپهبد حاجيعلي رزم‌آرا در زمان نخست‌وزيري‌اش و سپس سپهبد تيمور بختيار در دوره‌ي رياست‌اش بر ساواك، مطرح بود. اين‌گونه تحرّكات نظامي براي تثبيت حق حاكميت از سوي دولت‌هاي مختلف جهان بي‌سابقه نبوده و نيست. براي مثال، در سطح منطقه‌يي، ايران براي تثبيت حاكميت خود بر اروندرود از طريق رزمايش مقتدرانه‌يي نيك از عهده برآمد و در ارديبهشت ۱۳۴۹ به رغم دعاوي عراق بر «شط‌العرب»، با پشتيباني جت‌هاي جنگنده‌ي نيروي هوايي، كشتي ابن‌سينا را از اروندرود وارد خليج‌فارس كرد و زد و برد. در مقابل، دولت عراق كه ادعاي حاكميت بر كويت داشت، هنگامي‌كه تحت فرمان صدام حسين به كويت حمله كرد، با واكنش آمريكا مواجه شد و دوباره بازنده شد. در سطح بين‌الملل، هم، دولت آرژانتين در ارديبهشت ۱۳۶۱ / مه ۱۹۸۲ با دعوي حاكميت بر مجمع‌الجزاير فالكلندز ‌Falklands در اقيانوس اطلس جنوبي در برابر حاكميت استعماري انگلستان، آن جزاير را با پياده‌نظام خود تصرّف كرد،‌ اما دولت محافظه‌كار بريتانيا در زمان نخست‌وزيري مارگرت تاچر با لشكركشي و نيز غرق‌كردن كشتي آرژانتيني «بلگرانو» به مقابله‌ي مسلحانه پرداخت و ارتش آرژانتين را از آن جزاير بيرون راند و باز در آن‌جا مستقر شد. با اين همه، آرژانتين هيچ‌گاه دست از ادعاي حاكميت خود برنداشته است، و هم‌چنان از هر موقعيتي براي حمله به موضع استعماري انگليس و تجديد دعوي خود استفاده مي‌كند؛ چنان‌كه آخرين بار در نهم مرداد ۱۳۸۷ / ۳۰ ژوئيه ۲۰۰۸، كريستينا فِرناندز دُكرچنر Christina Fernandez de Kirchner رييس‌جمهور آرژانتين در ديدارش با آوازخوان معروف و محبوب غرب مادونا Madona با صراحت از حاكميت آرژانتين بر اين مجمع‌الجزاير سخن گفت و شكايت كرد كه: «دولت انگليس به رهبري مارگارت تاچر در عمليات نظامي بر آرژانتين پيروز شد اما هيچ‌گاه قادر نخواهد بود كه چهره‌ي استعماري‌اش در قرن بيست و يكم را مخفي كند.» ۱۳

سوابق حاكميت ايران بر بحرين با حاكميت آرژانتين بر جزاير فالكندز مشابه بود و اگر ايران در نتيجه‌ي تحرّك نظامي با خطر عكس‌العمل متقابل انگليس مواجه مي‌شد، با توجه به منفور بودن سوابق استعماري انگليس در مصر، عراق، خليج‌فارس، فلسطين، هند، پاكستان و بنگلادش اكثريت ملت‌هاي مسلمان جهان طرف انگليس را نمي‌گرفتند و به فرض كه ايران از جهت نظامي مغلوب مي‌شد، از جهت سياسي و وجاهت بين‌المللي محبوب ملل استعمارستيز جهان مي‌شد و در فضاي سياست دوقطبي جهان، بلوك شرق هم قبل از اين‌كه ايران را در سازمان‌هاي بين‌المللي محكوم كنند، انگليس را محكوم مي‌كردند.

 از جهت حقوقي با نبود معاهده‌يي در باب بحرين (به‌خلاف اروندرود) اثبات حاكميت ايران بر بحرين، از اثبات حاكميت ايران بر اروندرود قوي‌تر بود. بايد احتمال داد كه اگر ايران همان‌طور كه حاكميت خود را بر اروندرود در مقابل عراق با يك تحرّك نظامي تثبيت كرد، در مورد بحرين هم دست به چنين تحرّكي مي‌زد و حتا در منامه قشون پياده مي‌كرد، زده بود و برده بود و به سرنوشت آرژانتين (يعني مقابله‌ي نظامي بريتانيا) دچار نمي‌شد. هرچند خلاف آن (يعني نوعي عكس‌العمل نظامي بريتانيا و حتا عراق) هم در برابر اين اقدام نظامي براي اعاده‌ي حاكميت ايران بر بحرين، دور از ذهن نيست؛ چنان‌كه هنگامي‌كه سپاه ايران در زمان محمدشاه قاجار، هرات را به سرداري سلطان مراد ميرزا حسام‌السلطنه فتح كرد، دولت استعماري انگليس در سواحل خليج‌فارس نيروي دريايي به مانور پرداخت و به دولت ايران اولتيماتوم داد كه از هرات عقب‌نشيني كند. اما مساله‌ي بحرين در دوره‌ي محمدرضاشاه كه انگليس بسيار ضعيف شده بود، با وضع هرات در زمان محمدشاه‌قاجار كه انگلستان بزرگ‌ترين امپراطوري روي زمين بود، قابل قياس نيست. يعني با عنايت به تصميم سال ۱۳۵۰ش / ۱۹۶۸م دولت انگليس به خروج از شرق كانال سوئز كه شامل خليج‌فارس هم مي‌شد، به احتمال قريب به يقين در صورتي كه ايران بحرين را بازپس مي‌گرفت، دولت انگليس در آستانه‌ي عقب‌نشيني از شرق سوئز و تشكيل فدراسيون «امارات متحده‌ي عربي» متوسل به لشكركشي نمي‌شد. امريكا هم در آن تاريخ جز يك پايگاه نيروي دريايي كه در بحرين داشت،‌در خليج‌فارس مطلقاً ادعايي نداشت و تمام همّ و غم آن جلوگيري از نفوذ شوروي بود. لذا به احتمال قوي، هم‌چنان كه در داخل ايران پايگاه‌هايي براي زيرنظر گرفتن شوروي داشت، با ادامه‌ي آن پايگاه در بحرين هم با ايران كنار مي‌‌آمد. عراق هم در اروندرود كه منافع مستقيم داشت، راه به جايي نبرده بود و احتمال اين‌كه با نداشتن دسترسي به خليج‌فارس قادر به معارضه‌ي نظامي در برابر ايران در درياها باشد، نزديك به صفر بود. لذا اگر نيروي دريايي ايران دست به تحركي زده بود، به احتمال قوي بدون خون‌ريزي و برخورد نظامي به هدف ملي خود مي‌رسيد.

افزون بر مواضع خاص انگليس و امريكا، از جهت جوّ بين‌المللي هم با توجه به سوابق حاكميت ايران، امكان پا درمياني بيش‌تر از سوي مراجع بين‌المللي و در نتيجه بررسي اسناد تاريخي حاكميت ايران بر بحرين در سازمان ملل كه پايه اش بر «استعمارزدايي»‌ست، وجود داشت و اگر ايران سياست خارجي مستقلي مي‌داشت، در آن برهه‌ي خاص با داشتن توانمندي‌هاي نظامي، تصرّف عملي بحرين – همانند تصرّف جزيره‌ي ابوموسي و اعمالِ حاكميت بر اروندرود – شايد حركتي بود كه به «ريسك» مي‌ارزيد. طرفداران واگذاري بحرين (امثال اميرعباس هويدا، اسداللّه علم، عباس مسعودي، علينقي عالي‌خاني و ديگران)، عمده‌ترين دليل پذيرش انتزاع بحرين از ايران را عدم مشروعيت توسط به نيروي نظامي براي حلّ مشكلات بين‌المللي و لزوم مراجعه به شوراي امنيت سازمان ملل متحد براي حلّ و فصل اختلافات مرزي و دعاوي متناقض مالكيت و حاكميت وانمود كردند؛ در حالي كه اين مدعيان در عمل در اين ادعا صادق نبودند؛ چنان‌كه:

اولاً، رژيم پهلوي در داخل كشور و براي حل منازعات سياسي با اپوزيسيون داخلي، اصول گفتمان و مذاكره‌ي دور ميز را رعايت نمي‌كرد، براي نمونه، مصادر امور چند روز پيش از رفراندم ۶ بهمن ۱۳۴۱ در مساله‌ي «انقلاب شاه و ملت»، بسياري از سران احزاب ملي و چند روحاني (از جمله آيت‌الله سيدمحمود طالقاني) و عده‌يي از دانشجويان (از جمله رضا مصطفوي دانشجوي داروسازي دانشگاه تهران) را بازداشت كردند.

ثانياً، رژيم پهلوي، در سطح منطقه‌يي هم نه تنها براي تصرف جزيره‌ي ابوموسي از تحركات نظامي خودداري نكرد، بلكه براي سركوبي شورشيان ظفار به خواهش سلطان عمان به آن كشور لشكركشي كرد. در حالي كه اگر اين ادعا درست بود كه ايران مي‌بايست در قضيه‌ي بحرين به سازمان ملل متوسل شود كه مبادا نيروهاي مسلح ايراني بدون مجوز از سازمان ملل به بحرين نزديك شوند، چه‌گونه قابل توجيه بود كه همان رژيم بدون هيچ مجوّز بين‌المللي به سرزمين‌هاي بيگانه (سلطان‌نشين عمان و مسقط) لشكر بفرستد؟۱۴

در مقابل اعزام نيروهاي مسلح ايراني به ظفار كه توجيهي نداشت، تحرّك نظامي براي الحاق بحرين به ايران از جهت سوابق تاريخي و ضوابط حقوقي، به مراتب موجه‌تر بود. ناخشنودانه، شاه ايران در باب بحرين – چون انگليس و آمريكا مصلحت نمي‌دانستند – گزينه‌ي نظامي را به كلي منتفي دانست و به‌عكس در مساله‌ي ظفار چون آمريكا و انگليس مي‌خواستند كه جلوي نفوذ كمونيسم را در خليج‌فارس و يمن و عمان بگيرند، با اسلحه‌ي ايراني و به‌خطر افكندن جان سربازان ايراني به ظفار نيرو فرستاد و جمعي از جوانان ايراني – از جمله فرزند عارف دولابي – در آن جنگ كشته شدند. بعد هم كمونيست‌هاي يمن جنوبي يك فروند هواپيماي نيروي هوايي ايران را در آسمان غرب يمن سرنگون و خلبان آن را دستگير كردند.

باري، توسّل ايران به تحرّكات نظامي در مساله‌ي احقاق حق ايران در بحرين اخلاقاً و قانوناً بسي موجه‌تر از اقدام مشابه نظامي ايران در مسأله‌ي ظفار بود چرا كه در طول چهل و چند ساله‌ي اول قرن چهاردهم هجري دولت ايران هميشه از حاكميت خود بر بحرين دفاع مي‌كرد. براي مثال، ايران در شهريور ۱۳۰۱، قيمت تمبر براي مرسولات پستي به بحرين را «مانند ساير نقاط ايران» معيّن كرد و در اسفند همان سال، عده‌يي از اشخاص سرشناس بحرين از وزارت پست و تلگراف ايران طي نامه‌يي تقاضا كردند كه دفتر پستي بحرين را نيز به‌عنوان يك جزيره‌ي ايراني رأساً اداره كند. در همين سال، مردم بحرين براي پيوستن به ايران «حزب نجات بحرين» را براي «استخلاص بحرين از عناصر اجنبي و  الحاق آن به كشور اصلي» به رهبري شيخ عبدالوهاب زياني – از روحانيون شيعه‌ي بحرين – تشكيل دادند و شرط عضويت در حزب را از حفظ داشتن لااقل دو اصل از اصول قانون اساسي ايران دانستند. هم‌زمان با اين تحركات، كميسيون مشتركي (متشكل از نمايندگان وزارت خارجه و وزارت فوايد عامه) در ۲۹ اسفند ۱۳۰۱ش / ۱۹ مارس ۱۹۲۲ براي اعاده‌ي عملي حاكميت ايران در بحرين تشكيل شد و سرانجام در ۱۳۰۳‌ش / ۱۹۲۴م در مطبوعات كشور و نيز در صحن مجلس شوراي ملي، پيشنهاد شد كه براي نمايندگي مردم بحرين در مجلس شوراي ملي فكري اساسي شود.۱۵

هنگامي‌كه دولت انگلستان (به‌عنوان دولتي كه بحرين را تحت‌الحمايه داشت)، در ۱۳۰۶‌ش / ۱۹۲۷م قراردادي با عربستان سعودي راجع به بحرين (و قطر و امارات متصالحه) امضا كرد، دولت ايران نسبت به آن معاهده رسماً اعتراض كرد و از آن به‌عنوان تجاوز به تماميت ارضي ايران به جامعه‌ي ملل شكايت برد. وزارت امور خارجه‌ي ايران، هم‌چنين طي ارسال يادداشت اعتراض رسمي به سر رابرت كلاويو وزير مختار بريتانيا در تهران به تاريخ اول آذر ۱۳۰۶ / ۲۲ نوامبر ۱۹۲۷ يادآور شد كه:

«مالكيت ايران بر بحرين محرز… است و… [ماده‌ي ۶ معاهده] تا درجه‌يي كه مربوط به بحرين است، برخلاف تماميت ارضي ايران و با مناسبات حسنه‌يي كه هميشه بين دو دولت هم‌جوار موجود بوده است، منافات دارد. علي‌هذا دولت ايران به اين قسمت از معاهده‌ي مذكور جداً اعتراض و انتظار دارد كه اولياي دولت انگليس به زودي اقدامات لازمه را در رفع آن اتخاذ فرمايند.»۱۶

مهدي‌قلي‌خان مخبرالسلطنه‌ي هدايت در مقام نخست‌وزير، طي شكواييه‌يي كه در ۲ آذر ۱۳۰۶ / ۲۳ نوامبر ۱۹۲۷ به دبيرخانه‌ي جامعه‌ي ملل تحويل شد، «براي حفظ حقوق مسلّم ايران نسبت به جزاير بحرين» رونوشت اعتراض‌نامه‌يي را كه دولت ايران به انگلستان داده بود، به جامعه‌ي ملل فرستاد. اين دادخواهي ايران، در صفحه‌ي ۶۰۵ «روزنامه‌ي جامعه‌ي ملل» مورخ ماه مه ۱۹۲۸ به چاپ رسيد و چون وزارت خارجه‌ي دولت انگليس، مالكيت ايران را نسبت به بحرين، انكار كرد، وزارت امور خارجه‌ي ايران مجدد در ۱۱ مرداد ۱۳۰۷ / ۲ اوت ۱۹۲۸ خطاب به شارژ دافر آن كشور در تهران، يادداشت بسيار مفصل و مطولي فرستاد و طي آن استدلال كرد كه هيچ‌وقت دولت مستقلي به‌نام بحرين وجود نداشته است و ايران هم هيچ‌گاه از حقوق خود بر بحرين صرف‌نظر نكرده است و بنابراين قراردادهاي دولت انگليس با شيوخ محلي، نمي‌تواند مانع تداوم حاكميت ايران بر بحرين شمرده شود.

بعد از آن، دولت‌مردان ايران در ۱۳۰۹ در زمان وزارت امور خارجه‌ي محمدعلي ذكاء‌الملك فروغي، در ۱۳۱۰ طي نامه‌يي به قلم عبدالحسين تيمورتاش خطاب به وزارت امور خارجه‌ي انگليس و در ۱۳۱۳ در زمان وزارت امور خارجه‌ي باقر كاظمي مرتب موضوع حاكميت ايران در بحرين را تعقيب كردند و چون قراردادهايي براي استخراج نفت از بحرين توسط شركت‌هاي نفت آمريكايي امضا شد، دولت ايران به دولت آمريكا نيز اعتراض كرد. اما به‌علت ضعف جامعه‌ي ملل و بعد شروع جنگ جهاني دوم و اشغال ايران توسط متفقين در شهريور ۱۳۲۰ راه به‌جايي نبرد. در زمان نهضت ملي‌شدن صنعت نفت، لايحه‌ي ملي‌كردن صنعت نفت مورخ اسفند ۱۳۲۹ شامل ملي‌كردن «شركت نفت بحرين» نيز مي‌شد.

 در پي بيرون راندن انگليسي‌ها از ايران و خلع يد از شركت غاصب نفت ايران و انگليسي، طومارهاي بسياري از بحرين به امضاي طبقات مختلف مردم بحرين به تهران مي‌رسيد. دكتر مصدق قصد داشت پس از حل مساله‌ي نفت نسبت به بازگرداندن بحرين به ايران نيز اقدام كند.

در فاصله‌ي چهل و پنج ساله‌ي ۱۳۰۱ تا ۱۳۴۶ ايران نه تنها هيچ‌گاه از اعلام رسمي حاكميت خود نسبت به بحرين كوتاه نيامد، بلكه در پي تصويب لايحه‌ي موّرخ آبان ۱۳۳۶، هميشه بحرين را «جزء لاينفك ايران و استان چهاردهم كشور» دانست تا آن‌جا كه ايران، استانداري ويژه براي بحرين تعيين كرد بلكه در مجلس شوراي ملي ايران نيز يك نفر نماينده‌ي بحرين وجود داشت كه به‌دليل ناكامي ايران در برگزاري انتخابات در بحرين، حق رأي نداشت. البته دولت انگلستان به لايحه‌ي ۱۳۳۶، اعتراض كرد و مدعي شد كه بحرين «يك كشور مستقل عربي»ست و نمايندگان مجلس عوام انگلستان هم آن را تكرار كردند. اما دولت و ملت ايران، هميشه در برابر اظهارات انگلستان موضع مي‌گرفت و در همه‌ي مجامع بين‌المللي از حاكميت خود بر بحرين دفاع مي‌كرد.۱۷

۴- چه‌گونگي انتزاع بحرين از ايران

موضع‌گيري ايران در باب بحرين به‌عنوان جزء لاينفك ايران سال‌ها ادامه يافت. براي مثال، اردشير زاهدي در خاطرات خود نوشته است كه: «هنگامي‌كه سفارت انگليس را برعهده داشتم، براي شركت در يك مهماني به قصر ملكه‌ي انگليس دعوت شدم. منوچهر ظلي و دكتر ظلي در كاخ ملكه پيش من آمدند و گفتند: سفير بحرين در اين مهماني شركت دارد. گفتم: من به عنوان سفير ايران، چون بحرين را بخشي از قلمروي كشورم مي‌دانم، همين الان قصر را ترك مي‌كنم. ملكه‌ي انگليس، در همان موقع وارد مي‌شد، رييس كل تشريفات و مارشال كور ديپلماتيك آمدند و به من گفتند كه اين جريان در تاريخ انگليس سابقه نداشته، گفتم اين موضوع در تاريخ ايران هم سابقه نداشته.» ۱۸

 تا آن‌كه انگليسي‌ها به ذهن شاه، القا كردند كه چون بحرين كشور فقيري‌ست و درآمد كافي ندارد، ايران به آساني مي‌تواند دست از حاكميت خود برا آن جزاير بردارد!

سردنيس رايت Sir Dennis Wright سفير اسبق انگلستان در ايران طي گزارش تلگرافي شماره‌ي ۵۹۲ مورخ دوم آپريل ۱۹۶۸ خود به دولت متبوع‌اش تصريح كرده است كه شاه، تمايلي به استفاده از نيروي نظامي براي «اشغال بحرين» ندارد، ولي به ملاحظه‌ي افكار عمومي مردم ايران نمي‌تواند از «ادعاي مالكيت بحرين» بدون دستيابي به امتياز ديگري دست بردارد.  وي به فاصله‌ي چند روز در گزارش ديگري (به‌شماره‌ي ۶۱۱ موّرخ هفتم آپريل ۱۹۶۸) مي‌نويسد كه شاه را در باب جزاير ايراني خليج‌فارس ملاقات كرده است و شاه را از پيوستن بحرين به اتحاديه‌ي امارات متصالحه (امارات متحده‌ي عربي بعدي كه سه سال بعد در ۱۹۷۱ تشكيل شد) ناخشنود يافته است. ۱۹

به‌رغم اين سوابق، محمدرضاشاه، زير نفوذ و القاي انگليسي‌ها،‌ نخست در مصاحبه‌يي با روزنامه‌ي گاردين Guardian چاپ لندن در شهريور ۱۳۴۵ / اوت ۱۹۶۶ آن‌‌چه را در دل داشت بر زبان آورد كه «بحرين با توجه به اين‌كه ذخاير مرواريد در سواحل آن به پايان رسيده است، از نظر ايران اهميتي ندارد!»

در ادامه‌ي همين مواضع، شاه در سفري به هند در دي ۱۳۴۷ / ژانويه‌ ۱۹۶۹ در دهلي‌نو اعلام كرد كه دولت شاهنشاهي، نمي‌خواهد با «اعمال زور» بحرين را تصاحب كند، بلكه حاكميت بحرين را به دل‌خواه اكثريت مردم در يك همه‌پرسي آزاد زير نظر سازمان ملل متحد وامي‌گذارد تا اگر اكثريت مردم بحرين علاقه به ملحق‌شدن به ايران داشتند، بحرين در حاكميت ايران بماند و اگر خواستند از ايران تجزيه شوند، كشوري مستقل گردند. اين «همه‌پرسي» عملاً يك «راه فرار محترمانه» براي تكذيب حاكميت ايران و محصول توافق شاه با انگليس و امريكا بود. لذا بلافاصله مفاد آن در اسفند ۱۳۴۸ مارس ۱۹۷ به اوتانت دبير كل سازمان ملل متحد اعلام گرديد و دولت ايران رسماً خواستار «مساعي جميله‌ي دبير كل سازمان ملل براي نظرخواهي از مردم بحرين» شد و انگلستان هم با پيشنهاد ايران! موافقت كرد!! صحنه‌سازي و دودوزه‌بازي بيش از اين نمي‌شد.  در پي آن، مقدمات جدايي بحرين از ايران توسط يك هيات ديپلماتيك ايراني به رياست اميرخسرو افشار (سفير ايران در لندن) طي مذاكره با ويليام لوس William Luce نماينده‌ي سياسي بريتانياي كبير مقيم بحرين فراهم شد.

تصميم بي‌مقدمه و ناگهاني شاه داير به‌دست برداشتن از حاكميت ايران بر بحرين بدون مراجعه به آراي عمومي اهالي ايران يا بحرين بدون كسب مشورت از قواي مقننه و قضاييه و حتا وزارت امور خارجه، انجام شد. بر اين تصميم ايرادهاي فراواني وارد است كه ما در مقاله‌ي «سرگذشت، سرشت و سرنوشت همه‌پرسي» به آن‌ها اشاره كرده‌ايم.۲۰

نتيجه‌ي اين به اصطلاح همه‌پرسي، از همان آغاز، هم براي شاه و هم براي انگليس كه بحرين را تحت‌الحمايه خود داشت، معلوم بود. سرانجام در پي اعزام هياتي از سازمان ملل به سرپرستي ويتوريو وينسپير Vittorio Winspeare در فروردين ۱۳۴۹ همه‌پرسي مناسبي! بدون مشاركت عمومي انجام شد و برگزاركنندگان همه‌پرسي بي‌يال و دم و اشكم (محدود به نظرخواهي ماموران سازمان ملل متحد از گروهي از اهالي و اصناف وابسته و غيرمستقل بحرين در زمان حضور بريتانيا در بحرين) چنين اعلام كردند كه اكثريت قاطع اهالي بحرين خواستار استقلال‌اند. كمبودهاي اين راهكار، عبارت بودند از اين‌كه اولاً اقدام به ارجاع موضوع به سازمان ملل، براي مردم ايران و بحرين روشن و شفاف‌ تشريح نشده بود و نتيجه‌ي بده و بستان‌هاي پشت پرده و سرّي بين شخص شاه و دولت استعماري انگليس بود. ثانياً، دولت ايران هيچ‌گونه اقدامي حتا در سطح اطلاع‌رساني و آگاهي‌بخشي براي ترغيب مردم بحرين نسبت به الحاق نهايي خود به ايران معمول نداشت، در حالي‌كه لازم بود حداقل هيات ايراني علاقه‌مندي به تبليغ و ترويج گزينه‌ي الحاق به ايران و تبيين پيشينه‌ي تاريخي تعلق بحرين به اين كشور و فكر مشترك مردم ايران و بحرين در استعمارزدايي و بيرون‌راندن انگليس از منطقه مامور مي‌شد و از طريق گفتاري، شنيداري و ديداري ذهن اهالي بحرين نسبت به اين مساله روشن مي‌شد. ثالثاً، رفراندوم بايد كامل و صريح با نصب صندوق رأي و حق انتخاب يكي از دو گزينه در فضايي آزاد و دموكراتيك صورت مي‌گرفت،‌ در حالي كه نظرخواهي سطحي و اجمالي ماموران سازمان ملل به رفراندوم آزادانه شباهتي نداشت؛ زيرا تنها قشري از جمعيت بحرين اظهارنظر كردند و اكثريت مردم كه شيعه و ايراني‌تبار بودند، با محافظه‌كاري و ترس از عمال حكومت شيخ بحرين اظهارنظر نكردند.

به‌رغم همه‌ي اين مسائل، شوراي امنيت سازمان ملل متحد طي قطع‌نامه‌ي شماره‌ي ۲۷۸ مورخ ۲۱ ارديبهشت ۱۳۴۹ ش / ۱۱ مه ۱۹۷۰م، استقلال بحرين و قبول آن كشور به عضويت سازمان ملل متحد را به اتفاق آراء تصويب كرد و در يك ترفند سياسي خنده‌‌آور از محمدرضاشاه به دليل آزادمنشي و قبول اصول دموكراسي در بحرين! تقدير و تشكر كرد. هيات دولت قطع‌نامه‌يي را براي قطعي‌شدن استقلال بحرين از سوي مجلس شورا و سنا تصويب كرد.

براي احراز قانوني‌نبودن اين تصميم كافي‌ست كه به چه‌گونگي تعامل قوه‌ي مجريه با قوه‌ي مقننه در چنين مساله‌ي ملي مهمي اشاره شود. دولت ايران، پذيرش قطع‌نامه‌ي شوراي امنيت دائر به استقلال بحرين را به مجلسين شورا و سنا گزارش كرد. مجلسين شورا و سنا در ۹ فروردين ۱۳۴۹ خبر انتزاع بحرين را به عنوان يك امر اجرايي كه قوه‌ي مقننه با آن كاري ندارد، استماع كردند.

واقعاً غريب است كه اولاً در مساله‌ي مهمي مثل واگذاركردن بخشي از كشور به بيگانگان و به عبارت ديگر مخدوش‌كردن تماميت ارضي ايران، نه لايحه‌يي از سوي دولت و نه طرحي از سوي مجلس ارائه شد. هيات دولت فقط قطع‌نامه‌يي در تاييد قطع‌نامه‌ي شوراي امنيت گذرانيد و آن را به مجلس فرستاد. ثانياً، از بين احزاب سياسي و نمايندگان مستقل، تنها فراكسيون نمايندگان حزب پان ايرانيست به اين تصميم دولت اعتراض كردند و دولت اميرعباس هويدا را از اين باب، استيضاح نمودند. گفتني‌ست كه دكتر محمدرضا عاملي تهراني قائم‌مقام دبير كل حزب پان‌ايرانيست كه بعدها قائم‌مقام دبير كل حزب رستاخيز در زمان دبير كلي دكتر محمد باهري شد، ناطق مخالف اصلي در اين موضوع بود. مجلس هم به‌ناچار موضوع تصميم را به رأي گذاشت. نمايندگان مجلس سنا آن را در ۲۸ ارديبهشت ۱۳۴۹ به اتفاق آراء تصويب كردند. نمايندگان مجلس شورا نيز كه اكثريت قريب به اتفاق آن‌ها نماينده‌ي طبيعي و حقيقي مردم نبودند و مثل كارگزاران و كارمندان دولت به اين سمت منصوب شده بودند، با اطاعت بي‌قيد و شرط از اراده‌ي شاه وقت، انتزاع بحرين را از خاك كشور، در جلسه‌ي فوق‌العاده‌ي مجلس در روز ۲۴ ارديبهشت ۱۳۴۹ – با ۱۹۹ رأي موافق و ۴ رأي مخالف – تصويب كردند. مضحك آن است كه ملت ايران از طريق نهادهاي بزرگ كشوري (هم‌چون نيروهاي مسلح، احزاب سياسي، ديوان عالي كشور، مرجعيت و روحانيت شيعه و حتا مطبوعات سراسري) هيچ حركت قابل ملاحظه‌يي در مقابل اين «وطن‌فروشي» از خود نشان نداد و با عدم تحرّك سراسري و ملي، رژيم شاهنشاهي چند معترض محدود بي‌پشتيبان (چون داريوش فروهر رهبر حزب بسيار كوچك ملت ايران) را نيز بدون محاكمه به زندان افكند. رژيم سابق، با كمال بي‌انصافي، نمايندگان حزب پان‌ايرانيست را كه از حق قانوني خود استفاده كردند و استيضاح دولت اميرعباس هويدا را دراين مقوله موجب شدند، در دوره‌ي بيست و سوم قانونگذاري اجازه‌ي انتخاب‌شدن نداد و به همين دليل فقط دكتر فضل‌اللّه صدر كه از حزب پان‌ايرانيست كناره گرفت و با همكاري دكتر حسين تجدد «حزب ايرانيان» را تاسيس كرد، در دوره‌ي بيست و سوم به مجلس راه يافت.

صرف‌نظر كردن ايران از بحرين – هم‌چنان كه لشكركشي به ظفار – محصول تصميم‌گيري فردي شخص شاه بود كه در اين‌گونه مسائل، نه تنها مردم عادي يا نمايندگان صوري آنان در مجلس‌هاي شوراي ملي و سنا را از تصميمات خود آگاه نمي‌كرد، بلكه چنين موضوعي را حتا با نخست‌وزير مملكت نيز در ميان نمي‌گذاشت. اميرعباس هويدا ضمن دفاعيات خود پيش از اعدامش به حكم شيخ صادق خلخالي، گفت: «وقتي قشون ايران به ظفار رفت، من كه نخست‌وزير بودم، يك ماه و چند روز بعد، متوجه شدم… تدوين و اجراي سياست خارجي با نخست‌وزير نبود…» ۲۱

 محمدرضاشاه، البته در اين ادّعا كه بحرين كشور فقيري‌ست و الحاق آن به ايران از جهت اقتصادي به صرفه‌ي مملكت نيست، صادق نبود. چرا كه تقريباً بلافاصله پس از جدا شدن بحرين از ايران، مقدمات امضاي قرارداد مربوط به فلات قاره و ذخائر نفتي آنها بين دو كشور فراهم شد و در نهايت اين قرارداد در خرداد ۱۳۵۰‌ به تصويب رسيد. بايد پذيرفت كه در مساله‌ي استقلال بحرين، فايده‌يي كه به تلقين انگلستان از انصراف ايران از بحرين براي سياست خارجي ايران حاصل مي‌شد، اين بود كه با صرف‌نظر كردن ايران از بحرين، ايران در دولت‌هاي عرب ميانه‌رو نفوذ خواهد كرد و گذشت ايران از دعوي حاكميت بر بحرين، هرگونه بهانه‌ي دشمني با ايران را از دولت‌هاي عرب تندرو (مصر و عراق) را نيز از آن‌ها سلب خواهد كرد.

انگليس، اين انگيزه را به آمريكا نيز القا كرد؛ در حالي‌كه اين محاسبه، درست نبود و اين آرزوي خام، در عالم خارج، ‌اتفاق نيفتاد. امريكا اميدوار بود كه پس از عقب‌نشيني داوطلبانه‌ي دولت انگليس از شرق سوئز ايران را ستون نظامي خود در خليج‌فارس و عربستان سعودي را ستون اقتصادي خود در خاورميانه قرار دهد و بدين وسيله مانع نفوذ شوروي در منطقه شود. تاريخ نشان داد كه نظام شاهنشاهي ايران با خريد تسليحات بسيار از غرب، اگرچه توانست امنيت خليج‌فارس و تنگه‌ي هرمز را حفظ كند و شورشيان ظفار در سلطان‌نشين عمان را نيز كه از يمن جنوبي تحريك و حمايت مي‌شدند، سركوب كند، اما فعالان سياسي و دگرانديشان داخلي (اعم از چپ‌گرا، مذهبي و ملي) در شرايط اختناق داخلي از ايفاي چنين نقشي توسط ايران در منطقه كه مستلزم تحكيم رژيم وابسته به امريكا مي‌شد، راضي نبودند و به همين دليل هم، همه‌ي نيروهاي مخالف داخلي در انقلاب ۱۳۵۷ با هم متحد شدند و در نتيجه‌ رهبران انقلاب، مكرر اعلام نمودند كه دولت انقلابي ايران نمي‌خواهد به نمايندگي امريكا نقش «ژاندارم منطقه» را بازي كند.

از سوي ديگر، پيروزي انقلاب ايران كه در ۱۳۵۷ با هيجان فوق‌العاده زير لواي اسلام و تشيع به نتيجه رسيده بود، موجي از استعمارستيزي و استبدادستيزي در كشورهاي حاشيه‌ي خليج‌فارس از جمله بحرين ايجاد كرد. ابوالحسن بني‌صدر (اولين رئيس‌جمهوري ايران)، شيوخ عرب جنوب خليج‌فارس را «دست‌نشانده»ي استعمار خواند و سخنگويان انقلاب سرخوش از نشوه‌ي پيروزي انقلاب در ايران، به «صدور انقلاب» به سرتاسر جهان اسلام اميدوار بودند. اگر بنا بود كه انقلاب ايران در جهان اسلام، مورد تقليد قرار گيرد، اولين نامزدها، كشورهايي كه مقصد انقلاب اسلامي بودند، بايد كشورهاي شيعه‌نشين مي‌بود. وجود اكثريت شيعه در بحرين (و نيز عراق و لبنان)، موجب دغدغه‌ي حكام سني مذهب آن‌ها بود، چرا كه شيعيان بحرين، عراق و لبنان براي جنبش مشابهي آماده مي‌شدند و در اين راستا تظاهراتي مي‌كردند؛ چندان‌كه در ملاقاتي كه به پايمردي فيدل كاسترو بين صدّام حسين و ابراهيم يزدي وزير امور خارجه‌ي دولت موقت مهندس مهدي بازرگان صورت گرفت، اولين سوال صدام اين بود كه دولت انقلابي ايران نسبت به بحرين چه برنامه‌يي در دست دارد؟ در چنين جوي بود كه با حمله‌ي عراق به ايران و شروع جنگ هشت ساله، وضع دگرگون شد و به‌جاي صدور انقلاب و بازگرداندن بحرين به ايران، عراق، بر خرمشهر مسلط شد و ايرانيان به دفاع از سرزمين خود مجبور شدند.

  • بازتاب بحرين در شعر معاصر

به‌خلاف موضوعاتي هم‌چون جنگ‌هاي ايران و روسيه در ۱۲۲۸‌ق / ۱۸۱۳ م و ۱۲۴۳ ق / ۱۸۲۸م، يا غائله‌ي آذربايجان در ۱۳۲۴- ۱۳۲۵، يا و انقلاب اسلامي يا جنگ ايران و عراق۱۳۵۷ كه شاعران بسيار زيادي در آن ابواب شعرهاي داغ سرودند، در موضوع بحرين تعدادي معدود از شاعران، آثاري در مخالفت انتزاع بحرين ساختند. غريب‌تر آن‌كه شاعران چپ‌گراي ايراني ده‌ها شعر در هم‌سويي با مجاهدات ويتنامي‌ها بر ضدّ آمريكايي‌ها براي شالي‌زارهاي ويتنام و برنج‌كاران ويتنامي ساختند و ايرانيان اسلام‌گرا نيز براي مجاهدان فلسطيني و الجزايري، چامه‌ها ساختند، اما انتزاع بحرين از ايران كه بر اثر توطئه‌ي استعمار انگلستان و استبداد حاكم بر ايران به نتيجه رسيد، در شعر معاصر ايران بازتابي كه كمّاً و كيفاً قابل گزارش و نگارش باشد، نيافت.

از ميان شاعران معاصر چند تن محدود مانند ابوالقاسم حالت، اديب برومند، جمال شهران و فريدون ضرغامي هم كه نامي از بحرين در شعر خود آورده‌اند، اكثر قبل از وقوع واقعه‌ي انتزاع بحرين يعني در جهت‌ هم‌سويي با موضع‌گيري حاكميت وقت بوده است. براي مثال، ابوالقاسم حالت گفته است:

كنون جزيره‌ي بحرين گر نكو نگري             چو كودكي‌ست كه از مادر عزيز جداست۲۲

اديب برومند نيز در ارديبهشت ۱۳۳۶ – قبل از وقوع واقعه – گفته است:

در غم هجر تو اي بحرين مرواريدوار          چشم ايران، گاه چون بحر است و گه چون رودبار۲۳

وي در ۱۳۲۸ هم گفته است:

منم بحرين نفت‌آلوده دامن               كه بر تن آتشم افروخت دشمن۲۴

تنها شاعراني كه به‌هنگام وقوع واقعه شعر ساخته‌اند، جمال شهران و فريدون ضرغامي‌اند كه ما سروده‌ي شاعر اخير در اين زمينه را به‌طور كامل در دانشنامه‌ي شعر چاپ كرده‌ايم:

بحرين از خيانت شه مثله شد، هلا!            هُش دار هم‌وطن كه نگردد ز بد بتر

بهر نجات خطّه‌ي بحرين كن قيام           بر كف بگير پرچم پيروزي و ظفر۲۵

  • نتيجه

اكنون چهل و چند سال پس از جداسازي بحرين از ايران، بايد از خود بپرسيم كه آيا اين تصميم در باب بحرين خدمت بوده است يا خيانت؟ از خودمان يعني از نسل خودمان و نسل پيش از خودمان آغاز مي‌كنيم. آيا سكوت غريب ملت ايران در قبال اين تصميم، چه‌گونه قابل توجيه است؟ به عقيده‌ي ما، عامه‌ي مردم گناهي ندارند، مردم عادي را بايد رهبران سياسي و مراجع فرهنگي جامعه هدايت كنند. آزادسازي خرمشهر در ۱۳۶۱ نتيجه‌ي عزم راسخ رهبران نظامي و سياسي كشور به نجات خرمشهر از دست دشمن قهاري مثل صدام بود؛ اما به هنگام دسيسه‌ي انگليس براي ربودن بحرين، رهبران سياسي و فرهنگي ايران، قدمي برنداشتند. براي اثبات اين بي‌تفاوتي، بايد ديد كه آيا موافقت رژيم پهلوي به تقديم‌كردن بحرين به سياست استعماري انگليس، در احزاب سياسي، در قوه‌ي مقننه، در مطبوعات، در قوّه‌ي قضائيه، در ستاد بزرگ ارتشتاران و ديگر نهادهاي مرتبط با حفظ يك‌پارچگي سرزميني كشور و سرانجام در شعر و ادب فارسي چه بازتابي داشته است؟ آيا (در روز واقعه! نه بعد از سقوط رژيم پهلوي) كدام سياستمدار و روزنامه‌نگار ايراني در اين باب موضع گرفته است؟ چرا شاعران بلندآوازه‌ي ايران – شاملو، اخوان ثالث، سهراب سپهري – و خطباي نامي – حسينعلي راشد و محمدتقي فلسفي و بعدها علي شريعتي و فخرالدين حجازي – يا نويسندگان شهره – جلال آل‌احمد و… – مخصوصاً آن‌ها كه در رثاي چريك‌هاي خلق دل مي‌سوزاندند، سينه چاك مي‌كردند، اشك مي‌ريختند، قلم مي‌زدند و شعر مي‌گفتند، در اين باب، ساكت ماندند؟

هنگامي‌كه قرارداد ۱۹۱۹ وثوق‌الدوله منعقد شد، عشقي گفت: اي وثوق‌الدوله، ايران ملك بابايت نبود / مزد… نبود / … تا كه بفروشي و … حالا آيا بحرين، ملك پدري محمدرضاشاه بود كه اين‌گونه آن را واگذار كند و با واگذاري آن حتا در مورد جزاير ايراني ابوموسي و تنب بزرگ و كوچك هم يك سند قطعي كه حاكميت بلامنازع ايران را براي هميشه محرز بدارد، از طرف مقابل نگيرد؟ اين‌ها همه نشان مي‌دهد كه رژيم شاهنشاهي تمام زورگويي‌اش براي شهروندان ايراني بي‌دفاع اش در داخل بود كه با زور تمام به ايشان فشار مي‌آورد كه بايد عضو حزب رستاخيز باشند وگرنه گذرنامه‌شان را بگيرند و از ايران بروند. اما همين رژيم پهلوي پهلوان در مذاكره با امريكا و انگليس حتا در مساله‌ي حاكميت ايران بر بخشي از سرزمين‌هاي ايراني از خود استقلالي نشان نمي‌داد. هم‌چنان‌كه در بهمن ۱۳۵۷ هم، سفيران آمريكا و انگليس و بعد ژنرال هويزر آمريكايي كه بدون اطلاع دولت ايران براي رتق و فتق امور كشورمان به ايران آمده بود، ‌بيش‌ترين تاثير را در تصميم شاه به ترك كشور داشتند.

نتيجه‌ي اخلاقي: ۱- آيا فقط خاقان مغفور فتحعلي‌شاه قاجار كه هفده شهر ايران را پس از مغلوب‌شدن در جنگي نابرابر اجباراً به روس‌ها داد، مستحق دشنام ابدي‌ست؟ آيا محمدرضاشاه و اعوان او در انتزاع بحرين (يعني كابينه‌ي اميرعباس هويدا، وزارت خارجه‌ي ايران به سرپرستي اردشير زاهدي، قوه‌ي مقننه با آن همه سناتور و نماينده‌ي مجلس و ديگر نهادهاي كشوري و لشكري) هيچ راه فراري از تصويب قاطع اين انتزاع نداشتند؟

۲-  اگر به فرض، رژيم سابق ايران، تصميمي درست مي‌گرفت و در همان تاريخ، به‌جاي «طرح نظامي – امنيتي تصرف بحرين» در يك مقطع كار «ديپلماتيك و مذاكرات پشت پرده‌يي» در مقطع بعدي، كار زيربنايي فرهنگي مي‌كرد و سپس بر برگزاري يك همه‌پرسي جدي با مشاركت همه‌ي باشندگان بحرين پاي مي‌فشرد، بخت بيش‌تري براي ايراني‌ماندن اين بخش از سرزمين پدري يا دست‌كم سرفرازي واقعي در برابر جهاني نداشتيم؟

۳- آيا ما امروز كه سروصداهاي تجزيه‌طلبي مجدد از بيرون كشور هدايت مي‌شود، هيچ عبرتي از گذشته مي‌گيريم؟ آيا‌‌ بي‌تفاوتي فرهنگمندان، مطبوعاتيان و دانشگاهيان در اين مساله‌ي مهم ملي پذيرفتني‌ست؟ آيا مراجع فكري و فرهنگي نبايد به بانگ بلند و صريح، هرگونه توطئه عليه يكپارچگي سرزمين ايران را محكوم كنند و اين‌گونه توطئه‌هاي ضدّ ايراني را، با موضع‌گيري شجاعانه، در نطفه خفه كنند؟

۴- اگر در آن تاريخ، مردم بحرين چه در پي تحرّكات حق‌طلبانه‌ي ايران به شكل يك مانور نظامي و چه در پي يك همه‌پرسي تمام‌عيار قانوني به ايران پيوسته بودند، آيا امروز تسلط ايران بر خليج‌فارس منسجم‌تر و مطمئن‌تر از اين‌كه هست، نبود؟ و به فرض كه اختلافات ايران و اعراب بر سر بحرين ناتمام مي‌ماند، آيا چنان اختلافي، بهتر از اختلاف كنوني بر سر جزاير ابوموسي و تنب بزرگ و كوچك نمي‌بود؟

۵- اكنون دولت بحرين، دولت مستقلي‌ست و ايران نيز ساليان دراز است كه اين كشور را هم‌چون ديگر پاره‌هاي جدا شده از پيكر ايران در شرق و غرب و شمال و جنوب كشورمان به رغم غبن فاحش در اثر توطئه‌ي قدرت‌هاي استعماري گذشته، رسماً شناسايي كرده است. قدم امروزين ما در جذب و جلب اعتماد مردم اين كشورها به ملت ايران براساس تاريخ مشترك گذشته و منافع مشترك امروز است.

مردم ايران، امارات، بحرين و همه‌ي همسايگان ما بايد بدانند كه دليل حضور آمريكا در منطقه طمع امريكا به منابع نفتي ماست وگرنه توجيه سياسي و اقتصادي ندارد كه جان سربازان آمريكايي براي حمايت از حقوق شهروندي اتباع كشورهاي خاورميانه به خطر افتد! و يا امريكا همه روزه مبالغ كلان از بودجه‌ي خود را براي استقرار دموكراسي در اين منطقه هزينه كند! تجربه‌ي تاريخي هم نشان مي‌دهد كه دولت امريكا پس از كودتاي ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تا بهمن ۱۳۵۷ كه بيش‌ترين نفوذ را در ايران داشت و انگليس كه حامي شيخ‌نشين‌هاي جنوب خليج‌فارس بود، هيچ يك از نفوذ خود براي برقراري مردم‌سالاري در اين كشورها استفاده نكردند. پس ما بايد از تجارب گذشته‌ي خود عبرت بگيريم؛ براي كوبيدن رقيب سياسي داخلي يا منطقه‌يي دست كمك به سوي بيگانه دراز نكنيم؛ بلكه براي حفظ امنيت منطقه‌يي صادقانه اختلاف‌هاي خود را فراموش كنيم و با هم متحد شويم. ايران بايد وضع موجود = استقلال بحرين را مادام كه اكثريت مردم آن بدان رضايت دارند، محترم بشمارد و كشورهاي عربي هم بايد در نام خليج‌فارس يا در حاكميت ايران بر جزاير ايراني خدشه نكنند.

ايالات متحده‌ي امريكا، دويست و سي سال پيش، مستعمره‌ي انگليس بود. امريكايي‌ها با انگليس جنگيدند و به زور تفنگ، از انگليس مستقل شدند؛ اما امروز اين دو كشور، متحد طبيعي يك‌ديگرند و به رغم همه‌ي اختلاف منافع و رقابت‌هاي تجاري و سياسي، در صحنه‌ي بين‌المللي از هم پشتيباني مي‌كنند و با هم ائتلاف دارند. چرا ايران امروز با كشورهاي همسايه كه هر كدام يكي از بخش‌هاي جدا شده از پيكر ايران قديم‌اند، داراي چنين مناسبات خوبي نباشد؟ اقتدار و استقلال ايران، اقتدار همسايگان ايران است و به قول ما شيعيان: فخر علي، فخر عباس است!

پي‌نوشت‌ها

  1. ابن‌بلخي، فارسنامه، چاپ منصور رستگار فسايي، شيراز، بنياد فارس‌شناسي، ۱۳۷۴، ص ۱۷۱٫
  2. همان، صص ۱۸۸-۱۹۱٫
  3. بلاذري، فتوح‌البلدان، صص ۸۵-۸۶٫
  4. ابن‌بلخي، همان‌جا، صص ۲۷۱-۲۷۳٫
  5. ناصر خسرو، سفرنامه، چاپ محمد دبيرسياقي، تهران، ۱۳۶۳، ص ۱۵۱٫
  6. شمس قيس رازي، المعجم في معائير اشعار العجم، چاپ محمد قزويني، صص ۱۹-۲۰٫
  7. شبانكاره‌يي، محمد، مجمع‌الانساب، تهران، ۱۳۶۳، ص ۳۱۹ + نيز غني، قاسم، تاريخ عصر حافظ، ۱۳۲۲، ص ۶٫
  8. حمداللّه مستوفي، نزهه‌القلوب، ص ۱۳۷؛ نيز هم او، تاريخ گزيده، ص ۵۰۶٫
  9. ماهنامه‌ي‌حافظ، ش ۱۹، ص ۱۰۴
  10. ۱۰-                        سعيد وزيري، منوچهر، جست‌وجو در گذشته، تهران، چاپ اول، صص ۴۹۲-۴۹۵٫
  11. ۱۱-                        معتضد، خسرو، سپهبد بختيار، سايه‌ي سنگين شاه، تهران، چاپ اول، ص ۴۸۹٫
  12. ۱۲-                        علم‌، اسدالله، يادداشت‌ها، چاپ علينقي عاليخاني، تهران، انتشارات مازيار، ۱۳۸۳، صص ۲۹۱-۲۹۲ و سفري، محمدعلي، قلم و سياست: از هويدا تا شريف امامي، تهران،‌انتشارات نامك، ص ۲۷۹٫

۱۳- The Times London, 30 July 2008, p.14

۱۴- امين، سيدحسن، «جدايي بحرين از ايران»، دوماهنامه‌ي چشم‌انداز ايران، ش ۴۹، ص ۵۵٫

۱۵- منشور گركاني، م.ع.، نفت و مرواريد، سياست انگليس در خليج‌فارس و جزاير بحرين، تهران، چاپ‌خانه‌ي مظاهري، ۱۳۲۵، صص ۱۰۱-۱۰۸٫

  1. ۱۶-                        همان‌جا، صص ۱۲۹-۱۳۰؛ رمضاني، روح‌الله، خليج‌فارس: نقش ايران، انتشارات دانشگاه ويرجينيا، ۱۹۷۲، ص ۲۴۸؛ هم او «حل اختلاف بحرين» مجله‌ي حقوق بين‌الملل هند، IJIL، سال ۱۹۷۲، ص ۱٫
  2. ۱۷-                        دانشنامه‌ي ايرانيكا، ج ۳، ص ۵۰۹٫
  3. ۱۸-                        زاهدي، اردشير، خاطرات، چاپ محمد طلوعي، تهران، ۱۳۸۱، ص ۵۶٫
  4. ۱۹-                        قاسمي، رضا، «به انگيزه‌ي درگذشت دنيس رايت»، ميراث ايران، ش ۴۰، ص ۲۹٫
  5. ۲۰-                        هوشنگ مهدوي، عبدالرضا، تاريخ روابط خارجي ايران، تهران، ۱۳۶۸، ج ۲٫
  6. ۲۱-                        امين، سيدحسن، «سرگذشت، سرشت و سرنوشت همه‌پرسي»، ماهنامه‌ي‌حافظ، ش ۱۷ (مرداد ۱۳۸۴)، صص ۵۸-۶۸، در ص ۶۵٫
  7. ۲۲-                        قتل‌هاي سياسي و تاريخي سي قرن ايران، صص ۳۷۹-۳۸۰٫
  8. ۲۳-                        ماهنامه‌ي ايرانمهر، به سردبيري سيدحسن امين، شماره‌ي ۲ (شهريور ۱۳۸۲)، ص ۵۳٫
  9. ۲۴-                        برومند، عبدالعلي، سرود رهايي، تهران، محمدابراهيم شريعتي افغانستاني، ۱۳۸۴، ص ۳۰۹٫
  10. همان‌جا، ص ۳۱۵٫
  11. ۲۶-                        امين، سيدحسن، دانشنامه‌ي شعر،‌ تهران، دايره‌المعارف ايران‌شناسي، ۱۳۸۶، ص ۳۳۵٫

منابع انگليسي

  1. Adamiyat, Fereydun, Bahrain Islands, New York, 1955
  2. Aitchison, Charles, A Collection of Treaties Retating to Persia and the Arab Principalities in the Persian Gulf and Oman, Calcutta, 1933
  3. Amin, S.H., International and Legal Problems of the Persian Gulf, London, ۱۹۸۱

۴- Ramazani, Rouhollah, The Persian Gulf and the Strait of Hormuz, Netherlands, 1979

۵- Ramazani, Rouhollah, The Persian Gulf, Iran’s Role, University of Virginia Press, 1972

سال‌شمار

۲۱ ارديبهشت ۱۳۴۶       شاه ايران در مصاحبه‌يي گفت كه ايران حضور عبدالناصر را در خليج فارس تحمل نمي‌كند.

۱۸ تير ۱۳۴۷                ايران به شركت بحرين در فدراسيون پيشنهادي امارات عربي خليج فارس، اعتراض كرد.

۲۳ شهريور ۱۳۴۸          شاه ايران در مصاحبه‌يي اعلام كرد كه ايران از حاكميت خود بر بحرين صرف‌نظر مي‌كند!

۱۸ اسفند ۱۳۴۸          شاه ايران از سازمان ملل درخواست! كرد كه بين بحرين و ايران ميانجي‌گري! كند و تصريح كرد كه هر نظري كه دبير كل سازمان ملل ابراز كند، خواهد پذيرفت!

۱۰ فروردين ۱۳۴۹         هياتي از طرف سازمان ملل براي نظرخواهي از مردم بحرين وارد منامه شد.

۲۱ فروردين ۱۳۴۹ نمايندگان سازمان ملل گزارش خود را دائر به استقلال بحرين به دبير كل ارائه دادند.

۲۴ ارديبهشت ۱۳۴۹      گزارش دولت ايران توسط امير عباس هويدا از نتيجه‌ي مراجعه‌ي ايران به سازمان ملل براي حل مساله‌ي بحرين به مجلس شوراي ملي كه ۱۸۷ رأي موافق و چهار رأي مخالف از ۱۹۱ نماينده‌ي حاضر تصويب شد.

۲۴ خرداد ۱۳۴۹            شيخ خليفه‌ بن سلمان آل خليفه – رييس شوراي دولتي بحرين – وارد تهران شد.

۸ تير ۱۳۴۹              رواديد ورود اتباع بحريني به ايران لغو شد.

۵ آذر ۱۳۴۹              ارتش انگليس خليج فارس را تخليه كرد.

۲۸ آذر ۱۳۴۹            حاكم بحرين وارد تهران شد.

۳ دي ۱۳۴۹             امضاي قرارداد تحديد حدود فلات قاره بين ايران و بحرين.

۶ تير ۱۳۵۰            اميرعباس هويدا – نخست‌وزير – اعلام كرد كه اگر مساله‌ي جزاير ايراني خليج‌فارس با مسالمت حل نشود، آن‌ها را با قدرت نظامي پس خواهيم گرفت.

۲۳ مرداد ۱۳۵۰         اعلام استقلال بحرين از سوي شيخ بحرين و تبريك گفتن آن از سوي شاه ايران به فاصله‌ي چند سال.

۳۱ شهريور ۱۳۵۰      پذيرفتن شدن بحرين به عضويت سازمان ملل متحد.

۹ آذر ۱۳۵۰          ارتش ايران، حكاميت ايران را بر جزاير ايراني دهانه‌ي خليج‌فارس در يك مانور نظامي كه منجر به گرفتن ابوموشي از شارجه و تنب‌ها از رأس‌الخيمه شد، تثبيت كرد. پس از پياده‌شدن سربازان ايراني در اين جزاير ساكنان تنب بزرگ به دلخواه خود از آن جزيره خارج شدند و فقط هفت نفر هندي در آنجا باقي ماندند. شيخ شارجه درباره‌ي ابوموسي با ايران توافق كرد.

۱۹ آذر ۱۳۵۰        شوراي امنيت براي رسيدگي به شكايت پنج كشور عربي (عراق – كويت – ليبي – الجزاير و يمن جنوبي از ايران) راجع به اشغال! جزاير ايراني تشكيل جلسه داد.

۵ فروردين ۱۳۵۱    ايران براي كشف و توليد نفت در درياي شمالي North با انگلستان قرارداد بست.

۸ آذر ۱۳۵۴           هويدا براي پاره‌يي مذاكرات مهم به بحرين رفت.

۱۵ آذر ۱۳۵۴         شيخ زايد رييس امارات متحده به تهران آمد.